X
تبلیغات
طراوت اندیشه

طراوت اندیشه

گفتگوی دبیران ادبیات متوسطه

به نام خدا

    بی گمان شرط مقدّم تدریس و کلاس داری، آگاهی  مدرّس از موضوعی است که می باید در هر جلسه تدریس کند. گرچه برای حصول نتایج مطلوب عوامل بسیاری دخیل و تأثیر گذارند،معلمان جامعه برای حضور مفید و توأم با آرامش در محیط کلاس با تکیه بر دانش خود و آگاهی از کلیّت مباحث مورد نظر می توانند روش تدریس مناسبی را برای تفهیم بهتر مطالب اتّخاذ نمایند.

     در کتب درسی علاوه بر مطالبی که درمتن هر یک از دروس ذکر شده است مطالب نا گفته ای وجود دارد که اگر معلّم هنگام تدریس بر آن ها تسلّط کافی داشته باشد،می تواند با دقّت و حسّاسیّتی مضاعف وظیفه ی خود را انجام دهد.

     گروه آموزشی زبان و ادبیّات فارسی استان خوزستان با اذعان به توانایی همکاران توانمند خود جزوه ی حاضر را جهت توجّه همکاران به نکات ناگفته وقابل تأمّل کتاب زبان فارسی (1) فراهم نموده است و امیدوار است مورد عنایت و نقد همکاران فرهیخته قرار گیرد.

    درس دوّم- جمله:

      فعالیت: با دلیل بگویید چرا شناسه، نهاد پیوسته است؟ در این پرسش ابهامی وجود دارد و مخاطب نمی داند نهاد بودن شناسه مورد نظر است یا پیوسته بودن آن . از طرفی هر یک از این پرسش ها پاسخ خاص خود را می طلبد. اگر پرسش بر سر نهاد بودن شناسه باشد، جواب این است : شناسه معادل نهاد جداست و در بود و نبود نهاد ، شخص را مشخص می کند .گرچه وقتی نهاد ذکر می شود، رفع ابهامی صورت نمی گیرد و نوعی حشو است، امّا چون ازویژگی های زبان فارسی است ،اجتناب ناپذیر است. اگر پرسش درباره ی علّت پیوسته بودن شناسه باشد، یکی به دلیل اتّصال ظاهری به بن فعل است و دیگر آن که دایم و همیشه همراه بن است و فعل بدون شناسه وجود نخواهد داشت. بر خلاف بعضی از زبان ها مثل انگلیسی که صورت فعل جز در سوم شخص مفرد ثابت است و شخص آن را نهاد جدا مشخّص می کند در زبان فارسی هر فعلی شخصی دارد که همان شناسه است.

     دانش آموزان تصور می کنند  گزاره همیشه طولانی تر از نهاد است و این تصوّر که ناشی از نمونه های موجود در کتاب است،درست نیست و پیشاپیش نمی توان چنین حکمی صادر کرد .لازم است جمله هایی مثال زده شود که نهادشان طولانی تر از گزاره باشد مثل: (( دبیران گروه زبان و ادبیات فارسی شهرستان ها آمدند. ))

                                                             نهاد                          گزاره

     از طرفی ضروری است با ذکر نمونه هایی به دانش آموزان آموخته شود که نهاد الزاما اولین کلمه ی جمله نیست،  و جملاتی با قید  های مختلف نمونه آورده شود. : ((  شنبه بعد از ظهر دوستانم به کتابخانه رفتند. ))

     ضرورت توجّه به بخش و جزء:

     منظور از بخش، نهاد و گزاره است؛ یعنی هر جمله ای دو بخش است :1- نهاد 2- گزاره .  اما هرگاه پرسش درباره ی اجزای جمله است ،باید نقش های: نهاد، مفعول، متمّم ومسند ، مورد توجّه قرار گیرد .لازم است این تفاوت در تدریس به دانش آموز تفهیم شود تا در پاسخ به پرسش های این درس و درس بعد در خصوص این که : (( اجزا را مشخص کنید،  )) یا ((  بخش های آن را مشخص کنید )) ابهامی نباشد.

     درس چهارم-جمله واجزای آن:

     گروه اسمی، الزاما چند واژه نیست پس چرا گروه نامیده می شود؟زیرا استعدادگروه شدن را دارد  . مثلا در جمله ی ((  دانش آموز کتاب خرید  )) هر یک از واژه های دانش آموز و کتاب استعداد پذیرش وابسته هایی را دارند و می توانند به گروه چند کلمه ای تبدیل شوند. پس گروه اسمی هستند .

     فعل  (( داشت  )) گرچه گذرا به مفعول است معمولا مفعول آن بدون را می آید که باعث غفلت از آن می شودمثلاً ((  او کتابی داشت )) ،که به شیوه ی معمول افزودن ((  را ))  به آن غیر عادی است  (( او کتابی را داشت  )) کاربرد ندارد، گرچه کتاب مفعول است.

     در تعریف مسند، برخلاف تعاریف مفعول و متمم و نهاد به گروه اسمی بودن مسند اشاره ای نشده است، بلکه  به کلمه یا گروه بودن بسنده شده است . این تعریف ریشه در این واقعیّت دارد که  گاهی اوقات صفت در نقش مسند قرار می گیرد و گاهی اسم یا ضمیر چنین نقشی را می گیرند ، مثلا: ((  هوا سرد است . ))  سرد که مسند است از نظر نوع، صفت است و در جمله ی: ((  اسم این شهر اهواز است )) ، اهواز از نظر نوع، اسم است ،یا در جمله ی :     (( علی تو هستی؟ ))  تو ضمیر است. گرچه دو نوع ضمیر و اسم هر دو گروه اسمی هستند، سرد صفت است و گروه اسمی نیست، به همین دلیل در تعریف مورد نظر عبارت گروه اسمی به کار نرفته است.

     ممکن است متمّم از جمله حذف شده باشد.لازم است دبیران محترم فعل هایی را که متمم خواه هستند شناسایی کنند و به دانش آموزان معرفی نمایند و توجه کنند که گاهی اوقات متمم به دلیل وضوح و مشخص بودن ذکر نمی شود مثلا ((  حسن کتاب را خرید ))  فعل خرید علاوه بر مفعول به متمّم هم نیاز دارد و کتاب فروشی متمّمی است که به دلیل مشخّص بودن ذکر نشده است یا  (( جمله ی او قرضش را داد. )) به دلیل وضوح طلبکار که متمّم است ذکر نشده است.

     بنابراین در بحث اجزای جمله تنها به ظاهر اکتفا نمی شود و اجزای اصلی هرگاه محذوف باشند ،در شمارش ارکان جمله به حساب می آیند وتنها به این بهانه و دلیل که حذف شده است و شبهه ی متمّم قیدی را ایجاد می کند، نباید آن را متمّم قیدی به حساب آوریم ،یا آن را نادیده بگیریم.

     همکاران محترم توجّه داشته باشند که فعل های ((  بود  )) و ((  است  )) علاوه  بر این که اسنادی هستند، کمکی نیز هستند و در ساخت ماضی بعید و التزامی به کار می روند با توجّه  به این که دانش آموزان در این دوره با اسنادی بودن این افعال آشنا می شوند ،لازم است تفاوت کاربردشان در شرایط کمکی و اسنادی گفته شود . معمولا زمانی این افعال کمکی هستند که قبل از آن ها فعل به صورت صفت مفعولی آمده باشد چون این دو فعل ((  بود  )) و ((  است  )) و مشتقّات آن ها علاوه بر این که در ساختمان ماضی بعید و نقلی  و التزامی کاربرد دارند،  جزء افعال ربطی هم هستند. بنابر این ضروری است همکاران ،این تفاوت کاربرد را آموزش دهند.

      درس دهم:ویژگی های فعل (2)

      در خصوص فعل های دو وجهی باید توجّه داشت فعل هایی دو وجهی هستند که هر دو کاربردشان(در شرایط ناگذر وگذرا) به یک معنا باشد،  مثل: (( لیوان شکست  )) ، (( او لیوان را شکست. ))  که فعل شکست  )) در هر دو جمله معنای یکسان دارد. این توصیه بدین علّت است که امروزه شاهد کاربرد فعل هایی هستیم  که معانی متفاوتی دارند. مثلا فعل  (( گرفت  )) در جمله ی  (( او دستم را گرفت ))  ،گذرا به مفعول است اما در جمله  (( دلم گرفت )) ، ناگذر است. چنین  فعل هایی که در جمله های مختلف کاربردهای معنایی متفاوتی دارند، دو وجهی محسوب نمی شوند.

     در بخش فعالیّت،فعل ((  بخشید ))  گذرا به مفعول و متمّم است : (( او کتابش را به من بخشید. ))  ((  فعل پوشید ))  هم گذرا به مفعول است. (( او لباس را پوشید  )) امّا گسست دارای دو کاربرد گذرا ((  او طناب را گسست ))  و ناگذر ((  طناب گسست ))  می باشد.

     در بحث گذرا کردن به کمک  (( ان ))  باید توجه داشت برخی فعل های ناگذر قابلیت گذرا شدن را ندارند، مثلا فعل ((  رفت  )) را نمی توان به شکل ((  رواند ))  به کار برد .

      هر فعلی که گذرا شود ، جزئی به اجزای جمله اضافه می کند.مانند     ((  اسب دوید  . ))، ((  او اسب را دواند. )) بنا بر این هر گاه فعل گذرایی را دوباره گذرا کنیم تابع چنین قاعده ای خواهد بود .مثلا جمله ی ((  کاغذ به دیوار چسبید )) ، سه جزئی (نهاد+ متمم+فعل ) است ،که اگر فعلش را با  (( ان  )) سببی گذرا کنیم ،می شود: ((  او کاغذرا به دیوار چسباند/نید )) ، که جمله ای چهار جزئی است (نهاد + مفعول + متمم+ فعل). هریک از جمله های  (( او لباس پوشید )) ،  ((  او لباس را به کودک پوشاند ))  یا  (( هوا سرد گردید )) ،  (( باران هوا را سرد گرداند ))  نیز تابع چنین قاعده ای هستند.

 

     درس دوازدهم ؛ گروه اسمی :

      برای تعیین هسته ی گروه اسمی چند نکته در نظرگرفته شده است :

     1-هر گروه فقط یک هسته دارد. 2- وجود هسته در هر گروه الزامی است .3- گروه ،حداقل یک واژه است ،که  ممکن است وابسته هایی نیز به همراه داشته باشد. 4- همیشه اولین کلمه ای که نقش نمای اضافه  داشته باشد،  هسته است .البته همکاران محترم باید حروف اضافه ای را که همیشه با –ِ می آیند،بشناسند و از این قاعده جدا کنند.حروفی مثل: (( برایِ)) ، (( به غیرِ)) ، (( به علاوه یِ))  ، (( به وسیله یِ)) ، (( به استثنایِ)) ، (( به مجردِ)) ، (( از نظرِ)) ،  (( از رویِ)) ، ((  از سرِ)) ،  (( از قبیلِ)) ،  (( از لحاظ ِ)) ، (( از حیثِ)) ، ((  در برابرِ)) ،  (( در مقابلِ)) ،       ((  درباره یِ))  ، (( در موردِ))  ، (( بر اثرِ))  ، (( بر اساسِ)) ،  (( بر طبقِ))  ، (( بر حسب ِ)) ، (( با وجودِ)).5- هسته هیچ وقت بعد از کسره نمی آید .

     یکی از راه های  شناخت اسم آوردن ی نکره به دنبال آن است . همکاران محترم توجّه داشته باشند ،که ممکن است در یک ترکیب وصفی ((  ی نکره بعد از صفت بیاید  ،که این موضوع ممکن است گمراه کننده باشد و دانش آموز صفتی که  (( ی گرفته است را اسم و هسته ی گروه اسمی حساب کند. مثلا  ((  فریدون کتاب گران بهایی خرید. )) (( ی ))  پس از گران بها  نشانه ی نکره است و به کتاب تعلّق دارد، ولی به دنبال صفت آمده است. صورت ادیبانه ی آن چنین است: (( فریدون کتابی گران بها خرید ه است . ))

     در بحث نکره علاوه بر ((  ی )) ، ((  یک ))  نیز نشانه ی نکره است  . مثلا در جمله ی ((  یک روز به باغی رفتم  )) ، روز به کمک یک نکره شده است. گرچه کاربرد این گونه جمله ها امروز کم شده است و حرف ((  ی )) جایگزین یک شده است و معمولا گفته می شود : ((  روزی به باغی رفتم  )).اما چون در برخی از نوشته ها این نوع جملات مشاهده می شود، می توان به اختصار به آن پرداخت و یا در صورت طرح برخی پرسش ها  از سوی دانش آموز پاسخ مناسب داد. ضمنا باید توجه داشت که ((  یک )) در همه جا نشانه ی نکره نیست بلکه گاهی صفت شمارشی است ،آن هم در زمانی که قصد گوینده تاکید بر ((  یک  )) باشد د ر مقابل هر عدد دیگری ، مثل (( او یک کتاب به من داد . )) که منظور ((  یک  )) کتاب است نه  ((  دو ))  کتاب. پس در این حال یک صفت شمارشی است.

     علاوه بر مطالبی که در خصوص شناس در کتاب درسی ذکر شده است، همکاران محترم می توانند برای پاسخ به پرسش های احتمالی به مطالب زیر توجّه داشته باشند:

     اسم شناس بر دو نوع است :

     الف:اسمی که ذاتا شناس باشد شامل:1-اسم خاص مثل احمد،مریم و...2- اسم پدیده های منحصر به فرد مثل  (( خورشید))  و ((  بهشت )) 3-ضمیرها مثل  (( او)) ، (( من))  و...4- برخی اسم های زمان مثل  (( پارسال))  ،     (( امسال)) ، ((  دیروز )) ،((  امشب))  ... 5- برخی اسم های مبهم مثل  (( فلانی )).

     ب)اسم هایی که به وسیله ی اسم های دیگر شناس می شوند ، شامل:1- اسم هایی که به قرینه ی لفظی شناس می شوند. یعنی اسم هایی که یک بار در نوشته  می آیند و در دفعات بعد شناس محسوب می شوند. مثلا ((  کتابی از بازار خریدم))  ،  (( کتاب بسیار مفید بود. ))  (( کتاب))  شناس است. 2- اسم های منادا  مثل  (( ای دوست ! )) ،((  ای مرد ! )) 3- اسم های همراه  نقش نمای مفعولی مثلا ((  کتاب را خواند. ))  4- اسم همراه صفت اشاره مثل: (( نمونه هایی را از این کتاب انتخاب کرد. )) 5- اسمی که مضاف الیه  شناس داشته باشد،  (( کتاب علی گم شد. )) کتاب به واسطه ی علی شناس می شود 6.- برخی از صفت ها ،اسم همراه خود را شناس می کنند:         ((  دومین نفری که آمد ))  ، (( کتاب چهارم )) ،  (( روز بعد )) ، ((  شب دیگر ))  7- برخی از جمله های ربطی توضیحی ،اسم قبل از خود را شناس می کنند : (( دانشجویی که دارد می آید ،دوست من است . )) هر اسم خاصی شناس است اما هر شناسی خاص نیست .

  

 

  درس شانزدهم- وابسته های اسم :

     علاوه بر موارد ذکر شده به عنوان صفت اشاره می توان به ((  همین )) ، ((  همان ))  ، (( چنین ))  ، (( چنان )) ،  (( این گونه ))  ، (( آن گونه )) ،  (( این همه ))  ، (( این قدر  )) ، (( آن قدر )) ،  (( آن جور ))  و ((  این جور ))  نیز به عنوان صفت های اشاره توجه داشت .

     علاوه بر موارد ذکر شده برای صفت پرسشی می توان به : (( چه قدر )) ،  (( چه نوع ))  ، (( چندمین )) ،      (( چگونه ))  و (( چه طور ))  نیز به عنوان صفت های پرسشی توجه داشت.

     برای صفت های تعجّبی علاوه بر موارد ذکر شده  (( چقدر ))  را نیز می توان اضافه نمود .

     برای صفات مبهم علاوه بر موارد ذکر شده در کتاب، می توان به  (( همه نوع )) ، ((  همه جور )) ، (( چندین ))  ، (( مقداری )) ، ((  قدری )) ، ((  اندکی  )) ، (( کمی ))  ، (( تعدادی )) ، ((  بسیاری )) ، ((  بعضی )) ،  (( برخی )) ، ((  پاره ای )) ،  (( بهمان ))  و ((  دیگر ))  نیز توجه داشت.

     توجّه:هرگاه همه همراه نقش نمای اضافه بیاید، هسته ی گروه اسمی به شمار می رود. مثلا همه ی مردم خوشحال شدند. ))

     توجّه:به جز ((  هر چند ))  و (( چندین )) ، سایر صفات مبهم می توانند به عنوان هسته ی گروه اسمی به کار روندکه در این حالت اسم مبهم خوانده می شوند ((  همه این را می دانند  )). (( همه  )) اسم مبهم است.

     توجه:واژه ی ((  هیچ  )) هرگاه  به معنی  (( اصلا ))  به کار رود قید است مثلا ((  هیچ خودت را در آینه دیده ای ؟ ))  هیچ=اصلا

     توجه: ((  یکی ))  همیشه به عنوان اسم مبهم به حساب می آید یکی از آن ها را با خودت بیاور !

     صفت شمارشی: (( نخستین ))  و (( آخرین ))  گرچه عدد نیستند هرگاه با اسم همراه شوند صفت شمارشی محسوب می شوند و هرگاه جایگزین اسم شوند،اسم هستند.

     صفت عالی : هرگاه صفت عالی همراه نقش نمای اضافه باشد هسته به حساب می آید مثلا ((  بزرگترین مردان علی است  )) .((  بزرگترین  )) هسته است  چون در خط فارسی نقش نمای اضافه نوشته نمی شود برای تشخیص چنین موردی باید توجه داشت هرگاه اسم پس از صفت عالی جمع باشد آن صفت عالی با نقش نمای اضافه خوانده می شود و هسته به حساب می آید .

     درس بیست- ضمیر:

در بحث ضمیر شخصی جدا گاهی اتفاق می افتد که دانش آموزان  (( آن ها ))  را به عنوان ضمیر سوم شخص جمع به حساب می آورند و معادل ((  ایشان ))  می دانند. در حالیکه ضمیر اشاره است که با (( ها )) جمع همراه شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:59  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

ایمیل استاد فریدون یونسی   fereydoonyounesi@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:56  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

 زخمه

‹‹ فريدون يونسي ››

       دخترها داشتند اتاق مادر را مرتب مي كردند. به خواست مادر ، عروس ها و داماد ها حضور نداشتند، اما سه برادر وسه خواهر از صبح در خانه ي پدري بودند. فقط شهناز نيامده بود.يعني، تا الان نرسيده بود. شايد ....؛ مادر خواسته بود ابتدا دخترها وسپس پسرها لوازم واشيای اتاق اورا بردارند وآنچه باقی بماند، به آب رودخانه سپرده شود. چرا آب رودخانه ؟ مگر ...؛ مادر اصرار داشت كه حتماًاين كار منظم پيش برود ،آن  هم فقط با حضور دخترها وپسر هاي خودش . طبيعي بود كه عروس ها و داماد ها آزرده شوند . شايد جنجالي كه عمه بدري در مرگ پدر به پا كرده بود ، مادر را وادار كردكه حتي وابسته هاي نزديك را دور كند، حتي خاله بنفشه ، و اين يكي خيلي عجيب تر بود چون خاله ، هميشه ، از دوره ي جواني تا آخرين روز هاي زندگی مادر ، كنار او بود . البته ...،قرار بود بعد از مراسم چهلم ، اتاق را تخليه كنند اما نشد ... نه اينكه كسي مانع شده باشد يا...شايد همه فكر مي كردند چنين كاري ابتداي فراموش شدن  مادر است . از سوت وكور شدن خانه ، سه ماه مي گذرد و ما نوميدانه قدم به فصل جديد مي گذاريم . فصل تنهايي ، فصل فرورفتن در ژرفاي خاطره هاي...

  پوران،خواهربزرگتر ، از اتاق مادر بيرون مي آيد، پوشيده درپالتوي بلند نوجواني مادر باموهاي پنهان شده زير كلاه زنانه ي تميز ونيم چكمه ي چرمي ، يادگار سالهاي كشف حجاب . پوران ، پير وشكسته ، سعي مي كند از پلكان چوبي موريانه خورده بالا رود . پاسبان هاي لا جوردي پوش كميسري تهران به اوسلام مي كنند . پوران چهره بر مي گرداند . آواز پرشور قمر الملوك از سالن با شكوه ‹‹ گراند هتل ›› باهياهو وجيغ زناني همراه مي شود كه بركاشي هاي زيباي مسجد گوهر شاد سر مي كوبند

  پوران از پلكان بالا نرفت . برگشت وقاب عكس كوچك فلزي راروي دودست به من ، ايرج ومحمود نشان داد . عكس دونفره ي پدر ومادر بانگاه بسيار اميدوار. لبخند پرنشاط پدر با موهاي آلماني زده وسبيل ........ مادر به شانه هاي او تكيه داده بود . ايرج لحظه اي به قاب خيره شد وبه سرعت روگرداند ،اما محمود اصلاً به قاب توجه نكرد . پوران قاب رادرجيب پالتو جاداد وبي شتاب به حياط رفت همگي مطمئن بوديم كه او سر درشاخه هاي پر شكوفه فرو خواهد برد وباعطر مادر، رايحه ي خوش مرباي بالنگ وبهار نارنج به سال هاي دور سفر خواهد كرد . نشاط سفره صبحانه درسال هاي كودكي، سال هاي رژه سربازان هندي با نشان ارتش بريتانيا زير سقف هاي شكسته بازار .

  در اتاق مادر باز مي شود وكتايون با پلك هاي خيس بيرون مي آيد . قاليچه ظريف وابريشمي مادر را درآغوش گرفته است با انبوه آهوان عاشقي كه برپهنه ي چند رنگ قاليچه مي دوند، از زلال ارس مي نوشند ، پستي وبلندي زاگرس رامي پیمایند، به تمناي سواحل جنوب خيز برمي دارندودر وسعت خراسان به آفتاب سلامي ديگر مي کنند. كتايون به طرف ايرج مي رود وخود رادر آغوش او رها مي كند . كتايون آرام گريه مي كند وايرج در سكوت برشانه هاي او بوسه مي زند. چشمهاي مهربان ونافذ ، دست هاي كشيده ، وقار او به هنگام راه رفتن وگفتار آرام وشمرده اش اورا از ساير دخترها متمايز مي كرد . او هر گز به پدر وعقايد ورفتارش حمله نمي كرد . مثل مادر ، بااحترام از پدر ياد مي كرد . هرگز مثل محمود پدر را شماتت نمي كرد وهيچگاه مثل شهناز همه ي آرزوها يش رادر وجود پدر نمي ديد . ايرج هم تقريباً مثل كتايون بود . حد واسط پدر ومادر ،اما محمود كاملاً از پدر فاصله گرفته بود وشهناز ...نگاه شهناز به پدر هميشه عاشقانه بود . رابطه اي شگفت از مريد ومراد . اين رابطه درموسيقي به اوج مي رسيد . با اين همه شهناز هرگز به خوبي پدر نواختن تار راياد نگرفت به همين دليل شهناز درحضور پدر كمتر خودنمايي می کرد،اما تصنيف خواندن شهناز كاملاً مورد پسند پدر بود،مورد پسند همه بود. وقتي صدايش اوج مي گرفت ، ايرج عاشقانه وبادقت درآواز اوغرق مي شد، مادر با تحسين وتأسف ، با چشم هاي نافذش زواياي خانه را مي كاويد ومحمود باطعنه ي تلخش بلند بلند مي گفت : آواز عاشقانه ‹‹ اوا براون ›› براي سركرده ي جنايتكارهاي آلماني .پدر پنهان نمي كرد كه عاشق هيتلر است وشهناز تحت تأثير عقايد پدر ، آلماني ها را ستايش مي كرد وبنا به روحيه ي زنانه اش به عشق آتشين ‹‹ اوا براون ›› به هيتلر توجه خاصی داشت ،حتي عكس يك نفره ي ‹‹ اوا براون ›› رابه ديوار اتاقش چسبانده بود  وهميشه بالذت ‹‹ اوابراون ›› را به دوستانش معرفي مي كرد: ‹‹ اوا ›› سال هاي طولاني عاشق هيتلر بود، عاقبت به آرزويش رسيد وبا هيتلر ازدواج كرد وفرداي ازدواجش همراه با هيتلر خود كشي كرد. اونمي خواست سقوط برلين ...اختلاف محمود با پدر وشهناز به خاطر اين مسائل نبود؛ اختلاف بعد از جدايي شهناز از منوچهر بالا گرفت .منوچهر بعد از كودتا از كار در روزنامه فاصله گرفت وبه كار درباغ وسيع به جا مانده از پدرش پرداخت . به آموختن تار علاقه نشان داد وهمين كه شهناز با او همراه شد ، يكباره همه ي وجودش درموسيقي ، درعشق ودرنگاه خشنود مادر غرق شد . تصنيف خواندن پرشور شهناز ، منوچهر را به وجد مي آورد ووجودش راسرشار از اميد مي كرد اما ...

  پروانه از اتاق بيرون آمد ه است . چرا خروجش را نديدم ؟ !با دست راستش سجاده ي مادررا به سينه چسبانده است . و تنگ هاي ورشويي  ساخت بروجرد رادر دست چپش گرفته است . محمود به كمكش مي آيد وتنگ هاي بلند راازدستش مي گيرد . ريزش مداوم شربت زعفراني از دهانه ي تنگ هاي بلند ورشويي آميخته با صداي زنجير ، سنج ، دمام و...ايرج اشاره مي كند كه من وارداتاق شوم...

  اتاق درغياب مادر روشنايي سحر انگيزش راحفظ كرده است . هدف اصلي مشخص است . قسمت پايين كمد چوبي ، شيشه ي دربسته ي گلبرگ هاي مادر . آميزه ي شگفت انگيز گلبرگ هاي محمدي وسوسن سفيد . قدم زدن شوق انگيز در كنار مادر ، شور زندگي در صف طويل درخت هاي زيتون ، دندان هاي افتاده ي كودكان دبستاني در لابه لاي خنده هاي آسماني ، لغزش قطره هاي مهربان باران روي چهره ، شانه ، وباريكه جوي شتاباني كه روي زمين به رگ هاي باراني ديگر مي پيوندد؛ انگار تورا به زمين پيوند مي دهد و...سرك كشيدن عشق از لابه لاي ابرها ، شكوفه هاي بهار نارنج ، ستاره هاي چشمك زن ...ستاره ها ...ستاره ها ...لغزش نگاه مردد شهناز بر بال هاي رنگين و نيمسوز پروانه اي كه بر شانه هاي منوچهر خانه كرده بود ........ شهناز ميان پدر و منوچهر مي نشست و با تسلط تصنيفش را مي خواند . با هر زخمه ي منوچهر ، دنيايي از سكوت به اوج مي رسيد و ديوار هاي زير زمين را مي لرزاند . مادر خشنود بود و محمود خشنود تر وشهناز با كرشمه اي روشنفكرانه مي گفت : فكر مي كنم تصنیفام با ساز پدر و وجود منوچهر گره خورده ، پروانه اي كه روي شونه ي منوچهر ديدم انديشه منو متحول كرده ، انگيزه سرودن تصنيفاي من ،منوچهر و بال هاي ...گاهي منوچهر به تنهايي تار مي زد و شهناز همراهي شگفتي با زخمه هاي منوچهر ........ از اتاق بيرون مي زنم با همان شيشه ي گلبرگ ها با همان عطر تمنايي عشق . گلبرگ و پروانه ، گلبرگ و زنبور و شهدي كه معناي ........ محمود با لبخند مهربان و شماتت

پنهانش به من و به شيشه ي گلبرگ ها مي نگرد و به درون اتاق مي رود و به سرعت بر مي گردد .

تار شكسته و سيم گسسته ي منوچهر در دستان اوست . بعد از ازدوج شهناز با سرهنگ ، مادر تار منوچهر را با عصبانيت به ديوار كوبيد و هرگز قبول نكرد كه تار شكسته را به منوچهر باز پس بدهد و براي هميشه ساز را در اتاقش نگهداشت . حساسيت مادر در اين مورد ، پوران را آشفته مي كرد .

او چند بار با فرياد خفه اش به مادر ياد آوري كرد : مادر من ، عزيزم، مقصرخود منوچهره ، اين آقا خلاف ظاهرش خيلي بلند پروازه .

محمود بافرياد گفت : منوچهر بلند پروازه ؟ پوران گفت : چرا حرف ،تو سر تون نمي ره ؟ منوچهر خودش اين بابا رو به شهناز معرفي كرد .مي خواس شهناز باكمك سرهنگ ، يه شبه از راديو سر دربياره . همش مي گفت : سرهنگ هم محل ماس. اون مي تونه خيلي كمك كنه.

پوران دروغ نمي گفت تب عشق شهناز منوچهر را كور كرده بود . او مي خواست شهناز رابر پيشاني آسمان ببيند. بالاتر از همه ي جهان و ...منوچهر ديرتر از همه فهميد كه شهناز ديگر...... شبي بسيار تاريك  ، من ، مادر ومحمود نگران از دير آمدن شهناز بردرگاه خانه ايستاده بوديم وقتي شهناز از درشكه پياده شد،همگی نفس راحتي كشيديم. درشكه چي شلاق بلندش را برپيكر اسب ها فرود آورد . نگاه مبهوت وسرشار از تحسين شهناز هنوز متوجه درشكه بود. سعي كردم جلوي ديد محمود را بگيرم تا برق ستاره هاي درون درشكه رانبيند ...ستاره ها ...شلاقي كه برپيكر اسب ها فرود مي آمد وسكوت زمين كه سنگيني درشكه ها را ، سنگيني ستاره ها را دردمندانه تحمل مي كرد ...پدر صداي راديو را بلندتر كرد: مي بيني قمرالملوك چطور مي خونه ؟ مطمئن باش توبهتر از اوني ...... محمود گفت : البته، اين فقط صداي قمره ، خودش كه داره توخونه ها رخت مي شوره . بي غيرت ها فقط بلدن از مردم سواري بگيرن ...كتايون ومادر نوميدانه شهناز را احاطه مي كنند تا شايد ...

  غروب . سنگفرش باوجود شستشوي  مكرر ، سرخي غم انگيز غروب را برپيكر خود دارد ...توقف اتو مبيل ، خروج شتابزده ي شهناز ودويدن به سوي خانه . سرهنگ با آرامش، پياپي تعليمي اش را بركف دست فرود مي آورد ...پوتين هايش با رنگ غروب  ...شهناز مي گويد: بابت دير رسيدن مقصر نيستم از صب تا حالا با سرهنگ تو مراسم افتتاح ...شهناز تار شكسته ي منوچهر را دردست هاي محمود مي بيند . با تمسخر خطاب به پوران مي گويد : منوچهرهنوز سنگيني پروانه هارو  رو شونه ش حس مي كنه ؟ ما كه پروانه اي نديديم ، نه سالم نه سوخته . يا چشماي ماكوره يا منوچهر ماليخوليا وجنون داره ...

محمود گفت: سوسك هاي آب تني كرده ي فاضلاب رو كه مي بيني ؟ ...شهناز مي خواهد چيزي بگويد اما كتايون اورا درآغوش مي كشد ، پياپي مي بوسد وبه كناري مي برد. خارج از نگاه شهناز ، كتايون اشاره ميكند كه محمود رابيرون ببرم . زير گوش محمود نجوا مي كنم : بريم سراغ منوچهر ؟...

منوچهر باسپاس وحسرت  ، تار شكسته راازمحمود مي گيرد ودركمد جاي مي دهد . همينكه دركمد را مي بندد ، من ومحمود يك صدا خطابش مي كنيم :سازت كوكه ؟...مي گويد : كوك كوك ...

تخت چوبي وسط باغ ، تك لامپ آويخته برشاخه ي درخت ، تابش نارنج هاي سرخ ...... صداي تار باصداي جيرجيرك ها ، غوك ها، وزلال آب گره مي خورد. صداي قدم هاي مادر متناسب با زخمه ي منوچهر نزديك و نزديك تر مي شود . پروانه ها همراه باحشرات ريز ودرشت رقصي عاشقانه به دور نور دارند . سرهنگ وشهناز از پله هاي همه ي تالار ها شتابزده پايين مي آيند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:47  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

همکار محترم

با سلام

درپی فراخوان بهترین سؤال های درک مطلب واستقبال خوب همکاران بزرگوار ازاین فراخوان ، گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان ضمن بررسی همه ی آثار دریافتی وانتخاب ومعرفی بهترین نمونه ها  ،  برای حصول نتایج بهتر وانتقال تجارب همکاران  خوش  ذوق وآگاه اقدام به گزینش وجمع آوری  بخش هایی ازآثار رسیده نموده است  که پس از ویرایش نهایی دراختیار گروههای آموزشی قرار می گیرد تا به نحو مقتضی دراختیار سایر همکاران گروه ادبیات فارسی قرار بگیرد ومورد استفاده ی دوستان واقع شود . چشم انتظار نظرات وپیشنهاد های سازنده ی همکاران  بزرگوار هستیم .

با تشکر گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان

 

پایه اول- درس دوم – رزم رستم و سهراب (1)

ابیات زیر را بخوانید وبه پرسش های خواسته شده پاسخ دهید.

ورایدون که آید زاختر پسر                 ببندش به بازو نشان پدر

مگر کان دلاور گو سال خورد             شود کشته بر دست این شیرمرد

ازآن پس بسازید سهراب را                ببندید یک شب براوخواب را

زکف بفکن این گرزوشمشیرکین           بزن جنگ و بیداد رابرزمین

 

1- دربیت اول با توجه به آوردن کلمه ی "اختر" به کدام عقیده ی پیشینیان اشاره دارد؟

2- دربیت دوم منظور از"گوسال خورد"و"شیرمرد"چه کسانی هستند؟

3-مفهوم کنایی"خواب را برکسی بستن"درمصراع "ببندید یک شب براوخواب را"چیست؟

4-درمصراع دوم بیت چهارم ،مفهوم"جنگ رابرزمین زدن"چیست؟

 

پایه اول- درس سوم-رزم رستم وسهراب (2)

ابیات زیررابخوانیدو به پرسش های خواسته شده پاسخ دهید.

رهاکردزودست وآمدبه دشت              چوشیری که برپیش آهو گذشت

چوسهراب شیراوژن اورا بدید            ز باد جوانی دلش بردمید

بخواهد هم از تو پدر کین من              چوبیند که خاک است بالین من

چوبگشادخفتان وآن مهره دید              همه جامه بر خویشتن بردرید

 

1- باتوجه به داستان«  جنگ رستم و سهراب»  دربیت اول کدام یک ازدو پهلوان به "شیر"وکدام به "آهو"تشبیه

شده اند؟

2-منظور از "باد جوانی"در مصراع دوم بیت دوم چیست؟

3-منظور از "خاک است بالین من"دربیت سوم چیست؟

4-مفهوم کنایی"جامه برخویشتن دریدن"چیست؟

 

پایه اول-درس سیزدهم-درامواج سند

باتوجه به اشعار زیر به سواات پاسخ دهید.

به مغرب سینه مالان قرص خورشید          نهان می گشت پشت کوهساران

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ          به روی نیزه ها ونیزه داران

                                ++++++++++++++++

بدان شمشیر تیز عافیت سوز                   درآن انبوه ،کار مرگ می کرد

شبی را تا شبی با لشکر خرد                   زتن ها سر ز سرها خود افکند

 

1-کدام واژه حرکت آرام خورشید راهنگام غروب توصیف می کند؟

2-با توجه به بیت سوم ،منظور شاعراز"کارمرگ می کرد"چیست؟

3-منظور شاعر از "انبوه "دربیت سوم چیست؟

4-"شبی را تا شبی"معادل چه مدت زمانی است ؟

 

 

 

پایه اول-درس چهاردهم-هنرو سخن

با توجه به متن زیر به پرسش ها پاسخ دهید.

بدان که مردم بی هنر ،مادام بی سود باشد.چون مغیلان که تن داردوسایه ندارد.نه خودراسود کندونه غیر خود را.

جهد کن که اگر اصیل و گوهری باشی،گوهر تن نیز داری که گوهر تن از گوهر اصل بهتر بود.چنان که گفته اند:

بزرگی خرد ودانش راست نه گوهر وتخمه را.اگر مردم را باگوهر اصل گوهر هنر نباشد،صحبت هیچ کس را به

کار نیایدودرهر که این دو گوهر یافتی چنگ در وی زن.

 

1-ازنظر نویسنده ،چه کسی برای هم نشینی مناسب نیست؟

2-مفهوم کنایی "چنگ در وی زن"چیست؟

3-مقصود نویسنده از اصیل وگوهری چیست؟

4-باتوجه به متن چه چیزی موجب ارجمندی و بزرگی انسان می گردد؟

 

پایه اول-درس خط خورشید

باتوجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید.

شب،شبی بی کران بود / دفتر آسمان پاره پاره/ برگ ها زرد وتیره /فصل،فصل خزان بود /هرستاره/حرف خط –

خورده ای تار /دردل صفحه ی آسمان بود / گرچه گاهی شهابی /مشق های شب آسمان را /زود خط می زدومحو-

می شد /بازدرآن هوای مه آلود /پاک کن هایی از ابرتیره /خط خورشید راپاک می کرد /ناگهان نوری از شرق تابید /خون خورشید/ آتشی در شفق زد/ مردی از شرق برخاست / آسمان را ورق زد

 

1- درمصراع اول،منظور شاعر از"شب"چیست؟

2-چرا در مصراع دوم،"آسمان"به دفتر تشبیه شده است؟

3-"برگ ها"درمصراع سوم نمادچیست؟

4-"ستاره"نشانه وسمبل چه کسانی است؟

5-منظوراز"دل صفحه ی آسمان"چیست

6-مقصود شاعر از"مشق شب"چیست؟

7-هوای مه آلود بیانگر چیست؟

8-منظور شاعر از"ابرتیره"و"خط خورشید"چه کسانی است؟

9-خورشیدنماد چیست؟

10-تعبیر"نوری از شرق "درباره ی چه کسی است ؟

11-منظورشاعراز عبارت"آتشی درشفق زد"دراین شعر چیست؟

12-مقصود شاعراز"آسمان را ورق زد"چیست؟

 

پایه اول- درس دوازدهم- ازکعبه گشاده گردد این در

باتوجه به بیت های زیر، به سوالات پاسخ دهید.

چون رایت عشق آن جهان گیر             شد چون مه لیلی آسمان گیر

برداشته دل به کار او بخت                 درمانده پدر به کار اوسخت

خویشان همه در نیاز با او                  هر یک شده چاره ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند                      درچاره گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر                       کز کعبه گشاده گردد این در

چون موسم حج رسیدبرخاست              اشتر طلبیدو محمل آراست

فرزندعزیز را به صد جهد                 بنشاند چوماه در یکی مهد

 

1-آوازه ی عشق چه کسی در جهان پیچید؟

2-"زبان کشیدند"یعنی چه؟

3-برای درمان درد مجنون،همه چه راهی راپیشنهاد کردند؟

4-"محمل آراستن"کنایه از چیست؟

5-اقدامی که برای نجات مجنون صورت گرفته بود،درچه زمان خاصی بوده است؟

 

پایه اول – درس سیزدهم-درامواج سند

با توجه به ابیات زیر ،به پرسش ها پاسخ دهید.

خروشان،ژرف،بی پهنا،کف آلود          دل شب می دریدو پیش می رفت

از این سد روان دردیده ی شاه             زهر موجی هزاران نیش می رفت

                           ++++++++++++++

زنان چون کودکان درآب دیدند             چوموی خویشتن درتاب رفتند

وز آن درد گران بی گفته ی شاه           چو ماهی در دهان آب رفتند

                            ++++++++++++++

به پاس هر وجب خاکی از این ملک       چه بسیار است آن سرها که رفته

زمستی بر سر هر قطعه زین خاک        خدا داند چه افسر ها که رفته

 

1-برای رود سندچه صفاتی ذکر شده است؟

2-"نیش دردیده فرورفتن"کنایه از چیست؟

3-عکس العمل زنان در مقابل فرمان شاه ،چه بود؟

4-منظور از "خاک"دربیت آخر چیست؟

 

پایه اول- درس دوازدهم-ازکعبه گشاده گردداین در

باتوجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید.

چون رایت عشق آن جهان گیر           شد چون مه لیلی آسمان گیر

بیچارگی ورا چو دیدند                    درچاره گری زبان کشیدند

                            ++++++++++++++

آمد سوی کعبه سینه پر جوش             چون کعبه نهاد حلقه در گوش

گو یارب ازاین گزاف کاری              توفیق دهم به رستگاری

                             ++++++++++++++

از عمر من آن چه هست برجای          بستان و به عمر لیلی افزای

گویند زعشق کن جدایی                    این نیست طریق آشنایی

 

 

1- دربیت سوم ،مفهوم کنایی "حلقه در گوش بودن"را بنویسید.

2-منظور از" گزاف کاری "دربیت چهارم چیست؟

3-دربیت آخر ،برچه مطلبی تاکید شده است؟

4-کدام بیت ،اوج از خود گذشتگی مجنون را نشان می دهد؟

5- منظوراز"آسمان گیر شدن"دربیت اول چیست؟

6-منظور از مصراع دوم بیت دوم چیست؟

 

پایه اول- درس سیزدهم-درامواج سند

با توجه به ابیات زیر به سوالات پاسخ دهید.

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ                 به روی نیزه هاو نیزه داران

اگر یک لحظه امشب دیر جنبد                        سپیده دم جهان در خون نشیند

درآن تاریک شب می گشت پنهان                    فروغ خرگه خوارزمشاهی

به فرزندان ویاران گفت چنگیز                       که گرفرزند باید،بایداین سان

دمار از جان این غولان کشم سخت                   بسوزم خانمان هاشان به شمشیر

 

1-دربیت اول منظوراز"گردی زعفران رنگ"چیست؟

2-مفهوم کنایی"درخون نشستن"دربیت دوم را بنویسید.

3-دربیت چهارم چنگیزچه کسی را تحسین و چه صفتی را ستایش می کند؟

4-منظور از "دمارکشیدن" در بیت پنجم چیست؟

5-مفهوم مصراع های زیر را بنویسید.

الف- چوفردا جنگ برکامم نگردید

ب- غروب آفتاب خویشتن دید

پ- خیال تازه ای در خواب می دید

6-با توجه به بیت"درآن سیماب گون امواج لرزان  / خیال تازه ای در خواب می دید"امواج لرزان از چه جهت به سیماب  تشبیه شده است ؟

 

پایه دوم  - درس اول (الهی )

1- درعبارت « پیغام او مفتاح فتوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراو بلانشینان راکشتی نوح است »

به کدام یک از مفاهیم زیر اشاره ندارد ؟

الف – بخشایندگی        ب- آرامش بخشی           پ- نجات بخشی              ت- مشکل گشایی

2- باتوجه به عبارت زیر به سؤالات پاسخ دهید .

« سلام اودروقت صباح مومنان راصبوح است وذکر او مرهم دل مجروح است ومهراوبلانشینان راکشتی نوح است»

الف) به این نوع نثر ، اصطلاحاً چه می گویند ؟

ب) کدام واژه ، درعبارت بالا به معنی «آن چه باعث سرخوشی ونیروی معنوی فردشود.» است؟

3- مفهوم عبارت «عبدالله عمر بکاست اما عذرنخواست »چیست؟

 

پایه دوم – درس دوم-  رستم واشکبوس

باتوجه به ابیات زیر به سؤالات پاسخ دهید .

تهمتن برآشفت وباتوس گفت  / که رهام راجام باده است جفت

توقلب سپه را به آیین بدار    /  من اکنون پیاده کنم کارزار

کشانی بخندید وخیره بماند   / عنان راگران کردواو را بخواند

براوراست خم کردوچپ کردراست /خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چوبوسید پیکان سرانگشت اوی /گذرکردبرمهره ی پشت اوی

1- تهمتن لقب کیست وازتوس چه درخواستی می کند ؟

2- تهمتن علت شکست وفرار رهام درمقابل کشانی راچه عاملی می داند؟

3- مقصود از« خم چرخ چاچی » دربیت چهارم چیست؟

4- شاعر دربیت چهارم به چه منظور صامت (خ)و(چ) راتکرار کرده است ؟

5- کدام گزینه بابیت پنجم ارتباط ندارد؟

الف) حیرت               ب) سرعت               پ) مهارت               ت) دقت

پایه دوم -  درس گیله مرد

باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید .

«مأمور دوم پیشاپیش آن ها حرکت می کرد .او هم درفکر بدبختی وبیچارگی خودش بود .او اهل شمال نبود .برنج این ولایت بهش نمی ساخت .باران ورطوبت بی حالش کرده بود .روزهای اول هرچه کم داشت ازکومه های گیله مردان جمع کرد .به آسانی می شد اسمی روی آن گذاشت .«این هااثاثیه ای است که گیله مردان قبل ازورود قوای دو لتی ازخانه های ملاکین چپاول کرده اند » اومزه ی این زندگی راچشیده بود .مکرر زندگی خود آنها را غارت کرده بودند .»

 

1- درچه قسمت هایی ازداستان نویسنده با وضعیت زندگی مأمور دوم ، اظهار همدردی می کند ؟

2- درعبارت « برنج این ولایت بهش نمی ساخت » نویسنده می خواهد به چه نکته ای اشاره کند؟

3- توجیه مأموران دولت ازغارت کومه های گیله مردان چه بود ؟

4- «اومزه ی این زندگی راچشیده بود.» یعنی چه ؟

 

پایه دوم – درس سووشون

باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید .

«زن آشکارا نشنیده جواب می دهد « نه جان دلم بامال می رویم .غلام شما محمد تقی مال آورده ، زیردرخت گیسو منتظر مانشسته .یک جوال پر بابت کرایه می گیرد » زن می ایستد چانه اش گرم شده .»

1- «چانه اش گرم شده »کنایه ازچیست ؟

2- درعبارت زیر ،چرا زری بعدازسخن عمه ، به یادحضرت زینب (س) افتاد؟

«عمه گفت :خان کاکا ،فعلاً توهستی ونعش برادر ، منشین وتماشا کن که خونش پایمال بشود .زری نگاهش کرد ویادش به حضرت زینب افتاد.

 

پایه دوم – درس دوازدهم – درآرزوی توباشم

باتوجه به ابیات زیر به سؤالات پاسخ دهید .

درآن نفس که بمیرم درآرزوی توباشم / بدان امیددهم جان که خاک کوی توباشم

به مجمعی که درآیندشاهدان دوعالم  / نظربه سوی تودارم ،غلام روی توباشم

حدیث روضه نگویم ،گل بهشت نبویم / جمال حورنجویم ، دوان به سوی توباشم

به خوابگاه عدم گرهزارسال بخسبم / به خواب عافیت آنگه به بوی موی توباشم

می بهشت ننوشم زجام ساقی رضوان / مرابه باده چه حاجت ، که مست بوی توباشم

هزاربادیه سهل است با وجودتورفتن / اگرخلاف کنم سعدیا به سوی توباشم

به وقت صبح قیامت که سرزخاک برارم / به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی توباشم 

 

1- دربیت دوم «شاهدان »چه کسانی هستند ؟

2- کدام یک ازبیت های بالا ،بابیت زیر هم مفهوم است ؟

«مارانه غم دوزخ ونه حرص بهشت است / بردار زرخ پرده که مشتاق لقاییم »

3- منظوراز«خوابگاه عدم »دربیت سوم چیست؟

 

4- دربیت پنجم شاعربه چه دلیل می گوید «من نیازی به باده ندارم» ؟

5- چرا پشت سر گذاشتن مشکلات برای شاعر آسان است؟

6- دربیت اول شاعر به چه امیدی حاضر است که جان خود را فدا کند ؟

7- منظورازکلمات مشخص شده در ابیات زیر چیست؟

به وقت صبح قیامت که سرزخاک برارم  / به گفت وگوی توخیزم ،به جست وجوی توباشم

هزاربادیه سهل است باوجود تورفتن / اگرخلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

 پایه دوم – درس یازدهم – مائده های زمینی

باتوجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید .

«ناتانائیل ،آرزومکن که خدارادرجایی جزهمه جا بیابی .هرمخلوقی نشانی ازخداست وهیچ مخلوقی اوراهویدانمی سازد.ناتانائیل ،ای کاش عظمت درنگاه توباشد نه به آن چه می نگری .ناتانائیل ، من شوق رابه توخواهم آموخت .اعمال ما به ما وابسته است هم چنان که دزخشندگی به فسفر .واگر روح ما ارزش چیزی راداشته ،دلیل برآن است که سخت ترازدیگران سوخته است .برای من «خواندن این که شن ساحل ها نرم است »  کافی نیست ،می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند .معرفتی که قبل ازآن احساسی نباشد ، برای من بیهود ه است .

 

1- کدام جمله مفهوم «چشم ها رابایدشست ،جوردیگرباید دید » رادربردارد ؟

2- آیه ی « لاتدرکه الابصاروهویدرک الابصار» باکدام قسمت متن بالا ارتباط دارد ؟

3- منظور از جمله ای که زیر آن خط کشیده شده است ، چیست؟

4- ازنظر نویسنده ، چه نوع معرفتی باارزش است ؟

5- کدام یک از جملات بالا به « تجربه وآزمایش شخصی » تأکید دارد؟

 

پایه دوم _ درس دوازدهم وسیزدهم باغ عشق وپیدای پنهان

1- در مصراع دوم بیت « دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا » منظور شاعر ازراز پنهان ، چیست ؟

2- دربیت «آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است / بادوستان مروت ، بادشمنان مدارا » شاعرآسایش دوجهان را درچه می داند ؟

3- دربیت « چه باید نازش ونالش ،براقبالی وادباری /که تا برهم زنی دیده ، نه این بینی نه آن بینی »شاعربه چه دلیل می گوید نباید بربدبختی ها نالید ؟

4- دربیت « بدین زور وزر دنیا ، چوبی عقلان مشو غره / که این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی »

الف) « شاعر فریفته شدن به دنیا » راصفت چه کسانی می داند ؟

ب) مهرگان نماد چیست ؟

پ) نوبهار بی مهرگان یعنی چه وکنایه ازچیست ؟

5- شاعر دربیت زیر چه چیزی را نشانه ی کوته بینی وسطحی نگری می داند ؟

« زیزدان دان نه ازارکان ،که کوته دیدگی باشد /که خطی کزخردخیزد توآن راازبنان بینی »

6- منظور از« دوگانه ای بگزارم» درعبارت زیر چیست ؟

«ای خواجه ،این تاس رابگیر تادو گانه ای بگزارم »

پایه دوم- درس مسافر

 با توجه به شعر زیر به سؤالات زیر پاسخ دهید :

وپیدا نکردم درآن کنج غربت / به جز آخرین صفحه ی دفترت را / همان دستمالی که پیچیده بودی / درآن مهر وتسبیح وانگشترت را / همان دستمالی که پولک نشان شد /وپوشید اسرار چشم ترت را / سحر، گاه رفتن زدی با لطافت / به پیشانی ام بوسه ی آخرت را / وبا غربتی کهنه تنها نهادی / مرا آخرین پاره ی پیکرت را /کجا می روی ؟ای مسافر درنگی /ببر با خودت پاره ی دیگرت را

 

1- به اعتقاد شاعر ازدوستش چه چیزی به یادگار مانده است ؟

2- به نظر شاعر چه چیزی نشان دهنده ی ناگفتنی های چشم تر شاعر است ؟

3- دراین درس ، مسافر دنیای باقی چه کسی است ؟ و چه درخواستی ازاودارد؟

4- شاعر پیوستگی خود ومخاطب را چگونه می داند ؟

 

پایه دوم – درس کعبه مخفی

1- در بیت زیر شاعر ازمیان دل وکعبه کدام را ترجیح می دهد ؟ چرا؟

« برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی است / که آن خلیل بناکرد واین خدا خود ساخت »

2- دربیت « شمعیم وخوانده ایم خط سرنوشت خویش / مارا برای سوز وگداز آفریده اند » مصراع دوم به چه معناست ؟و چراانسان ها به شمع مانند شده اند ؟

3- دربیت « پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم /شمعم که جان گدازم ودودی نیاورم » چه وجه شباهتی بین شمع وعاشق واقعی وجود دارد ؟

4- چرا شاعر در این بیت می گوید : پروانه نیستم ؟

 

پایه دوم – درس پانزدهم – جلوه های هنر دراصفهان

با توجه به متن زیر ، به سؤالات داده شده پاسخ دهید :

« دمدمه های اردیبهشت ، اصفهان چون شاهزاده ی افسون شده ی افسانه است که طلسمش را شکسته اند . وآرام آرام ازخواب بیدار می شود .شکوفه های به وبادام ،رویاهای پرپرشده ی اویند .»

 1- «طلسمش را شکسته اند » کنایه از چیست ؟

2- درمتن زیر ، منظور از کلماتی که زیر آن ها خط کشیده اند ، چیست ؟

« این نقش ها و رنگ ها ، آرزو رویای جهانی بهتر را درخود دارند > جهانی شبیه به بهشت که درآن کوشیده اند تا نا پیدا کران در محدودجای گیرد ولانه ای برای نامحدود جسته شود .

3- « همه چیز به نقش ترجمه شده است » یعنی .......

 

پایه دوم – درس بیست ودوم – شخصی به هزار غم گرفتارم  

شعر زیر را بخوانید سپس به پرسش ها پاسخ دهید

شخصی به هزار غم گرفتارم / در هر نفسی به جان رسد کارم

خورده قسم اختران به پاداشم /  بسته کمر آسمان به پیکارم

محبوسم وطالع است منحوسم / غمخوارم واختر است خونخوارم

امروز به غم فزون ترم ازدی / وامسال به نقد کمتر از پارم

1- دربیت اول « به جان رسیدن » کنایه از چیست ؟

2- دربیت سوم « کمر بستن» چه مفهومی دارد ؟

3- مفهوم بیت سوم چیست ؟

4- شاعر می گوید غم دیروز من از امروز .......بود .

5- جایگاه ضمیر (م) درمنحوسم درنثر روان کجاست ؟

 

پایه سوم – رشته تجربی وریاضی

درس اول : ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

الف) با توجه به ابیات وعبارات به سؤالات پاسخ دهید :

« باران رحمت بی حسابش همه را رسیده وخوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده ، پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد . منت خدای را که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت .

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز/ کان سوخته را جان بشد آواز نیامد

این مدعیان درطلبش بیخبرانند / کان راکه خبر شد خبری باز نیامد

1- در کدام بخش صفات رحمانیت خدا مطرح می شود ؟

2- مفهوم عبارت « وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد » رابنویسید.

3- با توجه به عبارت بالا ، سرانجام عبادت وسپاسگزاری از خداوند چیست ؟

4- نماد عاشق واقعی درابیات آمده چیست ؟

5- درابیات بالا ، ویژگی بارز عاشق چگونه بیان شده است ؟

ب) منظور از کلمات وعبارات مشخص شده در جملات زیر چیست ؟

« یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود ودر بحر مکاشفت مستغرق شده ، آن گه که از این معاملت باز آمده ، یکی از دوستان گفت ازاین بوستان که بودی ماراچه تحفه کرامت کردی؟

 

 

 

درس دوم – رزم رستم واسفندیار

الف ) باتوجه به عبارات وابیات زیر به سؤال ها پاسخ دهید :

به باد افره این گناهم مگیر /تویی آفریننده ی ماه وتیر

فراموش کردی تو سگزی مگر / کمان وبرمرد پرخاشخر

بکوبمت زین گونه امروز یال /کزین پس نبیند تورا زنده زال

بترس ازجهاندار یزدان پاک /خردرامکن بادل اندر مغاک

زنیرنگ زالی بدین سان درست /وگرنه که پایت همی گورجست

1- در مصراع اول بیت اول «مگیر » چه مفهومی دارد ؟

2- درکدام بیت رنگی ازتمسخر وتحقیر دیده می شود ؟

3- دربیت چهارم ، اسفندیار به چه چیزی دعوت شده است ؟

4- منظور ازماه وتیر چیست ؟

5- به نظر گوینده مخاطب ازمیان دل وعقل کدام رابرگزیده وکدام راتباه کرده است ؟

6- اسفندیار زنده بودن رستم را ناشی ازچه می داند ؟

7- نیرنگ زال چیست وچگونه در او فراهم شده است ؟

ب) باتوجه به مفهوم دوبیت زیر رستم کدام کار را ناشایست می داند ؟

مبادا چنین هرگز آیین من /سزا نیست این کار دردین من

که ایرانیان را به کشتن دهم / خوداندر جهان تاج برسر نهم

پ) مفهوم کنایی مصراع « خردرا مکن بادل اندر مغاک » رابنویسید .

ت) مفهوم مصراع « همه دل پراز باد ولب پرزپند » چیست ؟

 

درس های  24و25

1- با توجه به بیان سخنان زیر توسط چوپان چرا خداوند ازوی خشمگین نمی شود ؟

« دستکت بوسم ، بمالم پایکت / وقت خواب آید بروبم جایکت »

2- دربیت زیر علت آفرینش بنده چه چیزی بیان شده است ؟

« من نکردم خلق تاسودی کنم / بلکه تابربندگان جودی کنم »

3- درعبارت « شمادرگل منگرید ، دردل نگرید » منظور از واژه های مشخص شده چیست ؟

4- درعبارت زیر چرا نویسنده ابلیس را اعور می داند ؟

« ابلیس پرتلبیس یک باری گرد او طواف کرد وبدان یک چشم اعورانه بدو نگریست »

5- درعبارت « روزکی چند صبر کنید تا من براین یک مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم » منظور از قسمت مشخص شده چیست ؟

6- منظور از بارامانت درعبارت زیر چیست ؟

« مجموعه ای می بایست ازهردو عالم ، روحانی وجسمانی تابار امانت درسفت جان کشد »

7- باتوجه به عبارت « خزانگی آن رادل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود. » چرادل آدم شایستگی خزانه داری الهی رایافت ؟

 

درس های 13 و14  

 با توجه به بیت « خوش است اندوه تنهایی کشیدن / اگر باشد امید باز دیدن »از نظر شاعر چه وقت اندوه تنهایی کشیدن لذت بخش است ؟

2- باتوجه به بیت های زیر به سؤال ها پاسخ دهید :

« ای صبح دم ببین به کجا می فرستمت / نزدیک آفتاب وفا می فرستمت 

باد صبا دروغ زن است وتو راستگو / آنجا به رغم باد صبا می فرستمت

دست هوا به رشته ی جان بر گره زده است / نزد گره گشای هوا می فرستمت »

الف ) مرجع ضمیر تو دربیت دوم کدام واژه است ؟

ب) دربیت سوم منظور از گره گشای هوا کیست ؟

3- باتوجه به بیت « آن که شد هم بی خبر هم بی اثر /ازمیان جمله اودارد خبر »ازدیدگاه شاعر ، حقیقت شناس واقعی چه کسی است ؟

4- باتوجه به بیت « هرکه شدت حلقه ی در زود برد حقه ی زر

                                                                  خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود »

الف) « حلقه ی در شدن » یعنی چه ؟

ب) ازنظر شاعر چه کسی به زودی به گنج دست خواهد یافت ؟

5- باتوجه به بیت « خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود / آب چه دانست که او گوهرگوینده شود »

منظور از کلمات مشخص شده چیست ؟

 

- با توجه به متن زیر به سؤالات پاسخ دهید :

الف ) « کسی از متعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است ونیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند وخاموشی گزیند .تو نیز اگر توانی سرخویش گیر وراه مجانبت پیش . گفتا به عزت عظیم وصحبت قدیم که دم برنیارم وقدم برندارم مگر آن که سخن گفته شود به عادت مألوف وطریق معروف که آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل وخلاف راه صواب است ونقض رأی اولوالالباب : ذوالفقارعلی درنیام وزبان سعدی درکام»

1- به نظر دوست سعدی چه چیزی امکان پذیر است وچه چیزی خلاف نظر خردمندان است؟

2- دوست سعدی شرط « دم برآوردن وقدم برداشتن » رادرچه می داند؟

3- سعدی درابتدا چه تصمیمی برای زندگی خودگرفته بود ؟

4- گوینده انجام چه چیزی راآسان وچه چیزی را نادرست می داند ؟

5- منظور از عبارت عبارت آخر چیست ؟

 ب) « چون دمنه بدید که شیردرتقریب گاو چه ترحیب می نماید ، خواب وقرار از وی بشد .  نزدیک کلیله رفت وگفت : ای برادر ضعف رأی وعجز من می بینی ؟ همت برفراغ شیر مقصورگردانیدم ودرنصیب خویش غافل بودم واین گاو را به خدمت آوردم تاقربت ومکانت یافت ومن ازمحل ودرجت خویش بیفتادم واکنون تدبیر خلاصت من چگونه بینی ؟ کلیله گفت : توچه اندیشیده ای ؟ گفت می اندیشم که به لطاف الحیل بکوشم تااورا درگردانم که اهمال وتقصیررادرمذهب حمیت رخصت نبینم نیزمنزلتی نونمی جویم که به حرص وگرم شکمی منسوب شوم »

1- دمنه ضعف فکروناتوانی خودرادرچه می دانست ؟

2- دمنه می گوید ازچه چیزی غافل شدم ؟

3- دمنه چه چیزی راجایز نمی داند ؟

4- چرادمنه آرامش خود راازدست داد؟

5- باتوجه به متن بالا دمنه دارای چه صفاتی است؟

6- درعبارت « می اندیشم که به لطایف الحیل بکوشم تااورادرگردانم » منظوراز(او)کیست و(درگردانم ) به چه معناست ؟

7- دمنه ازمتهم شدن به چه صفتی اکراه دارد ؟

 

سؤالات درک مطلب ادبیات تخصصی سوم انسانی

 

  درس های 11و12

الف) باتوجه به ابیات به سؤالات مطرح شده پاسخ دهید:

 هم امروز ازپشت بارت بیفکن / میفکن به فردا  مر این داوری را

چوتوخودکنی اخترخویش رابد / مدارازفلک چشم نیک اختری را

چوکبک دری بازمرغ است ولیکن / خطرنیست باباز کبک دری را

توبرپایی آنجا که مطرب نشیند / سزد گر ببری زبان جری را

1- منظور ازواژه های امروز وفردا دربیت اول چیست ؟

2- یک کنایه دربیت دوم بیابید ومعنی آن رابنویسید ؟

3- شاعر چرا می گوید نباید سعادت رااز آسمان انتظار داشت ؟

4- دربیت چهارم شاعر کدام یک ازدوپرنده ی کبک وباز  را با ارزشتر می داند ؟

5- چرا شاعر پیشنهاد می کند که دیگر شعر نگویید ؟

6- دربیت زیر ، شاعر رابطه ی خود ومعشوق رابه چه چیزی تشبیه کرده است ؟ وجه شبه آن چیست؟

بامن آمیزش او الفت موج است وکنار / دم به دم با من وپیوسته گریزان از من

7- منظور ازواژه ی خطر دربیت چهارم چیست ؟

8- دربیت بالا کدام ویژگی بیشتر موردنظر شاعر است .

الف) پیوستگی معشوق    ب) دوری معشوق    پ) الفت گرفتن      ت) گریز

 

 

 

گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

سلام وعرض ارادت صادقانه ی اعضای گروه ادبیات فارسی استان خوزستان بریاران همدل و هم نفسان دور ونزدیک

به لطف و یاری خداوند مهربار توفیقی حاصل شد تااین گروه باطراحی وبلاگ "طراوت اندیشه " امکان ارتباط سریع تر وآسانتر باهمکاران ودوستداران فرهنگ وادب رافراهم نماید

اکنون ضمن اعلام خبرشروع فعالیت این وبلاگ ورود کاربران محترم راخیر مقدم می گوییم وشادکامی همگان را از خداوند توانا طلب می نماییم .

گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

 

آخرين نگاه آفتاب

                   ( فريدون يونسي)

 

همیشه قبل از هرچیز حلقه های رنگارنگ روبان ها را مرتب می کنم: سفید، سبزماشی، سبزکمرنگ، قرمز، انواع قرمز، صورتی، آبی، فیروزه ای، زرد روشن و .... نوارهای باریک را یک ردیف پایین ترقرارمی دهم و حلقه های روبان سیاه را زیرپیشخوان می گذارم. « مینا » اهمیت نمی دهد و روبان سیاه را وسط همه قرارمی دهد. برای او مهم ترین.... می گوید: قشنگ تره، به رنگا هارمونی می ده. وقتی من اعتراض می کنم او فقط به پدر نگاه می کند. با لبخند موذیانه ای برلبهایش... پدر می گوید: قبول دارم دسته گل عروسی، خرید خونه، تولد و عزا با هم فرق دارن. من برا عزا روبان سیاه می زنم برا بقیه مناسبت ها رنگی. بیشترازاین لازم نیست سخت بگیری جوون.

تا وقتی مادربود، گلفروشی خیلی بهتراداره می شد. مادر با دقت و حوصله، گل ها را شاداب نگه می داشت و با وسواس، دسته گل ها را آماده می کرد. به گل سرخ محمدی عشق می ورزید و با گل بی عطررز مهندسی هیچ رابطه ای نداشت: وقتی گل سرخ  بو  نداشته باشه، گله؟.... روز اول جنگ. انفجارهای پیاپی. پیکرپرازآرامش مادرلابه لای انواع گل هاواصرار آینه ی بزرگ گلفروشی برانعکاس آن.... فقط مادر درون آینه بود. فقط مادر.

چهل روزپیش، بیست و نهمین جشن تولد مشترک من و مینا بود. مینا 20 دقیقه ازمن بزرگ تراست. بنابراین شمع هایش را طبق معمول هرساله، 20 دقیقه زودترفوت کرد.اما کیک هارا با هم بریدیم.... مینا با ژست فیلسوفانه اش آهسته زیرگوشم زمزمه می کند: به جزمن وتو، حاضرین 24 نفرن سهم هرکدوممون دوازده تا میشه. خیلی شگون داره. بعد با ژست گویندگان تیزرهای تلویزیونی گفت: دوازده ماه سال در چنگال دوقلوها.... زندگی مینا با شماره ها گره خورده است.... موهوم.... گاهی انرژی زا.... و شاید بیمارگونه. شش سالی می شد که مینا ازدواج کرده بود، اما هرساله درخانه ی پدری تولدش را جشن می گرفت. شاید به خاطرمن....

سال 64 پرنورترین و وحشت انگیزترین جشن تولد مشترک ما بود. جشن 10 سالگی. سالهای بدون مادر. ضدهوایی ها تمام آسمان شهر را نورباران می کردند. همه ی اهالی ساختمان درپارکینگ جمع شده بودند. نور و صدا فضا را تسخیرکرده بود.  من می خندیدم،  بلند.  به مینا گفتم:  مث چارشنبه سوریه.  نه؟....  مینا گفت: من خجالت می کشم، توبشمار.... در نورمختصرپارکینگ، شمردن حاضران آسان نبود مخصوصاً خانم افراسیابی که با گردن دراز و چشمهای ریزعقابی اش، مرتباً جابه جا می شد. روزهای بعد ازجشن، مینا مرتباً مهمان ها را از روی عکس ها می شمرد ولی نه « تینا » ونه مادرش، همسایه پاگرد خودمان در طبقه سوم، این شمارش را قبول نداشتند. تینا همکلاس مینا بود. مادر مهربان و خوش صحبت تینا، تفریح مادرانه ای برای مینا بود. راز شماره ها و فال قهوه: خدا نکنه صلیب تو فنجونت بیفته.....

ترافیک همیشگی پنج شنبه ها، تضاد مرگ و زندگی با گلهای رنگارنگ. تفاوت فقط.... ساعت دقیقاً چهاراست. چهار. بی دلیل به ساعت خیره می شوم. چرا فکر می کردم عقربه ی ثانیه گرد حرکت نمی کند؟ زنگ ساعت. نه. صدای زنجیر آویخته بر در ورودی بود. چند لحظه بعد روبرویم بود. سی ساله یا  بیشتر. روسری و ما نتوی آبی روشن و کفش های .....؟ نگاهی به گلها و گزینش شاخه های مختلف: می خوام فرودگاه رو منفجرکنه. لبخند.

گفتم عجله که ندارین؟

-  نه، برا فردا صب می خوام، ساعت 6

- دو تا کار رو دستمه، تمام کنم، سفارش شما رو آماده می کنم. نیم ساعتی وقت می بره.... ازاو نپرسیدم که می رود یا می ماند. صندلی خود را دستمال کشیدم و به سرعت میان گلها و سبزه ها.... بفرمایید راحت باشید.

نشست. « سایه پرور» ها وجودش را احاطه کرده بودند. هارمونی زیبای سبزه ها، گلها و او.... دوست داشتم روبان قرمز رنگ را به دور او و همه ی گلها.... بازهم کفش هایش را ندیدم. چندگلدان شمعدانی، ساق هایش را پوشانده بود.

صدای دزدگیرماشین، حرکت انگشت شست. سکوت. با اینحال بلند شد و ازدربیرون رفت. بازهم صدای زنجیر، زیرپیشخوان روبان را دور گل می پیچانم. مرد دسته گل را درسکوت می گیرد و خارج می شود.... باز هم صدای زنجیر... با همان لبخند، این بار کمی مرموز، روی صندلی می نشیند. یک نیم صفحه ی کاغذی در دست راست اوست، پرس شده. تقریباً دوبرابر یک گواهینامه ی رانندگی است. دو سوراخ پانچ شده بالای پرس است و رشته ی ملیله ی زرد و سرخ از دو سوراخ گذرکرده و گره خورده است. همین مانع می شود که دست چپ او را ببینم.... مینا حلقه ی پلاتین نگین دار را ترجیح می دهد.... دارد به نیم صفحه ی کاغذی نگاه می کند. دسته گل او تقریباً آماده  شده است. دست می برم تا روبان .... سنگینی نگاهش را حس می کنم. به محض بالا آوردن سرم، شتابزده می گوید: یه میخک سفید و یه قرمز اضافه کنید.... به محض چیدن شدن گل ها درسبد، اونیم صفحه را توی کیفش می گذارد و یک کارت پستال کوچک درمی آورد. تصویر « جام مارلیک » بر زمینه ی سفید، جلوه ای خیره کننده دارد. وقتی کارت را روی میز می گذارد، نگاهم روی دست چپ او متمرکز می شود. سعی می کنم لبخند نزنم. صدایش مرا به خود می آورد: می خوام شش هفت تا گلبرگ گل محمدی رو به صورت قطره های آب ببرید و روی زمینه ی سفید بچسبونید. گفتم: با روبان قرمز همین نقش درمیاد. پژمرده هم.... قاطعانه گفت: نه.... گلبرگ ها را با دقت قیچی می کنم. چرا فکر می کردم که گلبرگ ها بیشر شبیه قطره های خون هستند تا ....

سرم را بالا می آورم و به چشمهایش خیره می شوم،  به دریای سبززلال،  شنا، آرامش، رهایی. قبل ازآنکه روبگردانم، پرسیدم: رو قطره ها اکلیل بپاشم؟ با لبخندی شاید شماتت بار، گفت: نه، تبديل می شن به « بته جقه ».... مادر واژه ی بته جقه را دوست نداشت: این سرونازه که باد نوکش رو خم کرده.... نشونه ی برکت بهشته.... قبل ازآنکه خارج شود می پرسد، خواهرتون؟ گفتم: فقط صبا میاد. هرروز.

صدای زنجیر، ازپشت ویترین، به او، نه دسته گل، خیره می شوم. با اعتماد به نفس پشت فرمان می نشیند. با آینه ور می رود. چیزی به آینه آویزان می کند. مطمئنم همان نیم صفحه ی پرس شده است. صدای مداوم زنجیر، ازدحام نفسگیر فریادهای متضاد با گل های مشابه. پنج شنبه ها، جوانان کراوات زده. پنج شنبه ها، شانه های افتاده.

این بار صدای زنگ تلفن است. مینا با همان صدای گرفته ولی شاداب همیشگی می گوید: بابا اینجاس، برا شام بیا. گفتم: امروز پنج شنبه س، بیست و هشتم ماه. 4 هف تا 28 تا، بابت شام از مامان تینا تشکرکن. گفت لوس نشو.

توی فرودگاه مینا هنوز داشت خمیازه می کشید و غر می زد. گفتم:  سروصدا نکن. برو از مامان تینا گله کن که شام دیشبو ترتیب داد.....

ترمینال پروازهای خا رجی، ازدحام استقبال کنندگان، زیاد طول نکشید که او را به مینا نشان دادم. ایستاده بود و به سیل مسافرانی خیره شده بود که داشتند بارشان را تحویل می گرفتند. مینا با دقت به او خیره شد: خوبه. عالی.... او همچنان به مسافران زل زده بود. ناگهان مینا به پهلویم زد: او .... ه خانم افراسیابی.

زیاد لازم نبود دقت کنم. اما خانم افراسیابی و پرواز خارجی؟!!

خانم افراسیابی تنها نبود مردی جوان تر ازاو، شاید پنجاه ساله، همراهش بود او دسته گل را به خانم افراسیابی داد و اورا تنگ درآغوش گرفت. خانم افراسیابی نم چشمش را با دستمال پاک کرد. چرا فکر می کردم چشم های او خشک است؟ دست دادن او با مرد پنجاه ساله. هردولبخند زدند و سرشان را تکان دادند.

خانم افراسیابی کارت را ازلای دسته گل جدا کرد وبه مرد نشان داد. مرد با فریاد خفه ای گفت: عالیه..... عالی.... چه گلبرگهای قشنگی. چرا من قطره ها را خونین می دیدم؟

سواراتومبیل که شدند، متوجه شدم که نیم صفحه به آینه آویزان نیست.

دربازگشت مینا با پرگویی هایش نمی گذاشت به افکار پریشانم سامانی بدهم: مطمئنم او دخترخانم افراسیابیه. اما این آقا، باباش نیس.

خانه ی مینا. منتظر بودم مینا صبحانه را کاملاً بچیند. سکوت. بهت. پریشانی. مینا یکریزحرف می زد. وسط حرفهایش یکباره داد زد: متوجه شدی؟.... به چه چیزباید توجه می کردم؟ به حدسیات.... یا به فال های مامان تینا یا .... مینا باز فریاد زد: آها، آلبوم تولد 64 توی پارکینگ.

صفحه ی اول آلبوم. یک نقاشی زیبا ازکلبه ای رویایی در انتهای یک مه سنگین بود. شاخه ی سبز نیلوفر از دیوار کلبه به بیرون از مه خزیده بود و ازکادر نقاشی بیرون زده بود. انگارداشت به طرف من می آمد. مادر این نقاشی را کشیده بود و به شدت به آن علاقه داشت. صفحه ی دوم چهارعکس متفاوت از « فریبرز » بود. تنها پسر « سیندخت خانم »، همسایه طبقه ی اول .

سه عکس او به جشن تولد ما مربوط می شد و عکس دیگر با لباس سربازی درنیزارهای جزیره ی مجنون گرفته شده بود. جزیره ی مجنون آخرین سرزمین تلاقی نگاه او با آفتاب بود و بعد.... درهرسه عکس او خانم افراسیابی حضور داشت. درست پشت سرفریبرز. اصلاًٌ دوست نداشتم به صفحه ی بعد بروم. حس می کردم فریبرز وجود من است وجود همه است. چه درجزیره مجنون و چه درمعرض نگاه عقابی آن.... مینا به صرافت می فهمد: تو چایی تو بخور من یه دور می زنم اگه .... پدر همیشه می گفت: اگه بابای فریبرز نبود هیچوقت صاب خونه نمی شدیم.... وقتی به خانه جدید نقل مکان کردیم دیگر خبری ازهمسایه ها نداشتیم حتی ازسیندخت خانم و تنهایی....

فریاد مینا رشته ی افکارم را پاره می کند: خودشه.... ببین، میتراس، دخترخانم افراسیابی. چقد عوض شده!.... خودش بود کنار پدر و مادرش، کنارما. پدرمیتر بعد ازشب حادثه اصلاً سرش را جلوی همسایه ها بلند نکرد. همسایه ها همه به او احترام می گذاشتند. اما خانم افراسیابی اصلاً به دل نمی نشست. مخصوصاً شایعاتی درباره ی روابط پنهانیش با پسرعمویش سرزبانها بود.... نکنه این آقایی که همراه خانم افراسیابی بود، پسرعمویش بود؟.....  آن شب بارانی مامورها با هیاهو خانم افراسیابی و پسرعمویش را دستبند زده آوردند همه ی ساختمان ریختند بیرون. هیکل هردویشان پوشیده از گل و شل بود. پدر میترا ناله می کرد: تو که گفتی میخوام برم عیادت مادرم.... خانم افراسیابی گفت: تویکی خفه شو.... آنها را دربیابان درحال کلنگ زدن با هم دیده بودند..... تفتیش خانه زیاد طول نکشید. میترا داشت زیرچادر سیندخت خانم گریه می کرد. فریبرز با لباس سربازی اش پدر میترا را دلداری می داد. پله ها به طرز محسوسی گلی شده بودند حتی نرده ها. سیندخت خانم بادقت گل پله ها را جمع کرد و زیرباران به حیاط خانه برد. ظرف خاک و گل را زیرباران گرفت تا آرام آرام شسته شود و به خاک نمناک باغچه بپیوندد. مطمئنم که تمام توجه سیندخت خانم به خاک بود. خاک باران خورده و عطرآن، نه افراسیابی یا .... فریبرز هم همین طور. خاک لانه کرده در ذره ذره ی یونیفورمش.....

آلبوم را ورق نزدم. کافی بود. زیرنگاه متعجب مینا، آلبوم را بستم و گفتم: دوس داری سری به سیندخت خا نم بزنیم؟

هنوز خورشید زنده بود و نورش را سخاوتمندانه روی همه ی شهر گسترده بود. رقص نوری شگفت روی آیفون تصویری خانه ی سیندخت خانم، مانع شد که به طرف زنگ دست ببرم. نگاهی به مینا کردم.... با تاخیرسیندخت خانم جواب داد.

درکه بازشد به آغوش کودکی خزیدم به همراهی مادر دربالا رفتن ازپله ها. به شوق آب پاشی باغچه ی پر از گل سرخ سیندخت خانم، عطر شربت زعفرانی مادر برای گروه عزاداران.  ستایش خانم افراسیابی از قدیم.  از سکه ها،  کتاب ها و حتی جنازه ها، شباهت خیره کننده ی مادر و سیندخت خانم در چادر سفید و دقت فریبرز: مواظب باش چادرت به خارگیرنکنه. مادرازلحن کودکانه ی فریبرز لذت می برد. فاصله ی مرگ مادر و فریبرز هفت سال می شد. اگر مادر زنده بود چطور رفتن فریبرز را ....

سیندخت خانم با گشاده رویی در را بازکرد. مینا با شوق خود را درآغوش او رها کرد. بوسیدن گوشه ی چادرش را ازکودکی به یاد داشتم; اما این بار عطرمادر را هم در تمامی وجودم پیچاند. چشمهایش قرمز بود حاصل گریه ای از سررنجی عمیق. یعنی هنوز برای فریبرز.....؟ روی دیوار عکس بزرگ فریبرز، با لبخند، خاک آلود. روشنی خورشید بر هردو شانه ش بی نهایت ستاره ریخته بود. چه کسی این عکس را گرفته بود؟ اهل کجا بود؟ مشهد یا تبریز؟ اصفهان یا ساری؟ یا..... کسی هم از آن عکاس عکسی گرفته بود؟ چقدر با خط مقدم فاصله داشتند؟ چشم های فریبرز پرازآرامش بود. اصلاً نمی شد حدس زد که کجا ایستاده است.

فریاد خفه مینا مرا به خود آورد: سیندخت خانم، یادم میاد شما این عکسو گرفتین. نیم صفحه ی پانچ شده. رشته ی ملیله ی گره خورده. خودش بود حتماً. کنار باغچه ی شاداب سیندخت خانم. انبوه بوته های گل سرخ. فریبرز و میترا  بزرگتر بودند و من ومینا کنار آنها. ازعکس دور شدم و درتک مبل چرمی فرو رفتم.

مادر، سیندخت خانم، میترا و ..... باز هم صدای مینا: چه کفشای قشنگی! سیندخت خانم، شما که ازاین کفشا.... خشکم می زند. کفش های اوست. حتماً. حتماً. بلند می شوم روبروی سیندخت خانم. بهت مینا. آمرانه می گویم: میترا؟... کلام در دهانم می خشکد رو  برمی گردانم.  سیندخت خانم با خود کلنجاری دارد.  به در اتاق بسته نگاهی می اندازد وناشیانه روبرمی گرداند.... جای ماندن نیست. به مینا اشاره می کنم. درعبور ازحیاط خانه هیچ چیز، حتی گلها را نمی بینم . میترا.... سکه های هخامنشی، .... شانه های افتاده پدر میترا.... مرگ بی افتخار.... گریز مادر ميترابا پسرعمویی که تجارت را درک می کرد! واقعیت را می فهمید! و ....

باز هم پنجشنبه ها، همان تضاد همیشگی. صندلی او همان جاست. لای سایه پرورها. صدای مداوم زنجیر در ورودی، جدال پایان ناپذیرروبان های سیاه و رنگی و.....

صدای زنجیرآویخته بردر ورودی، این بار پدر است. سکوت. سکوت. پدر به گلها آب می پاشد. دفعتاً می گوید: این دختر که ازتو بزرگتره. جواب نمی دهم زیرپیشخوان روبان ها را مرتب می کنم. زنگ تلفن. پدر می گوید: با تو کار داره،  میناس.

مینا محتاطانه می گوید: با سیندخت خانم صحبت کردم. درباره همه چیز. یه شمبه خوبه برا شام دعوتش کنم؟

-  یه شمبه هفتم می شه. خوبه. شگون داره.

مینا پوزخندتی می زند: نه بابا، حالت زیادم بدنیس.

-  تنها می آد؟

پدرمی گوید: حتماً تنها می آد. هرچی خدا بخواد. من تا آخرش باهاتم. فقط درمورد سن..... اونم خداکریمه.

متوجه رفتن پدر نمی شوم. چرا صدای زنجیر در را نشنیدم؟ صندلی خالی درمیان سایه پرورها مسیرنگاه مرا ثابت کرده است. روبان آبی را مرتباً باز می کنم.  تمام پیشخوان پوشیده از نوار آبی است.  صدای زنجیر.... این بار می شنوم0 قبل از آنکه روبگردانم، حس می کنم اوست با همان لباس روزاول. با همان حس گنگ نشئه آوری که حضورش می پراکند. چندلحظه بعد روی صندلی خودش است با سایه پرور و انواع گلهای دیگر که روی برگهایشان زلال آب چشمک می زد. باز و بسته شدن کیف. نیم صفحه ی پانج شده را به طرف من می گیرد. آماده برای آویختن است مادر و سیندخت خانم با چادرسفید درحیاط خانه شادمانه گردش می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:18  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

شب یازدهم

 ( فریدون یونسی )

 

          شب یازدهم. رقص پرکرشمه ی ستارگان برپهنه ی دریا. پارو که می زنم ستاره ها با موج خیز برمی دارند، دستها را باز می کنند و رقصی پرنور، پرموج.... دستهایم پارو می زنند ونگاهم به آسمان است. غرق دردریا. نرگس می گفت: بعضی از این ستاره ها هزاران سال پیش، به پایان عمرخود رسیدن، ولی اونقدر اززمین فاصله داشتن که نورشون تازه به زمین رسیده.... اما من ستاره ها را زنده می دیدم. با لبخند پرمهرشان، با حرکت و سکون پراز رمزشان. انگارتورا دعوت.... مگر می شود فاصله زمین و آسمان را طی کرد. پدربزرگ می گفت: می شود.

          پدربزرگ اصلاً خیالاتی نبود. خودش دیده بود. فقط خودش دیده بود. شب یازدهم. شام غریبان. همه دیده بودند که از گروه تعزیه جدا شد. با همان زره و علم و مشک. زیرنگاه مات مردم. ناخودآگاه به سوی ساحل کشیده شده بود. پرسه.... پرسه زدن تا .... نه پرسه نبود. حتماً گریه هم می کرده است.... از« درودگاه » تا ساحل. دشت زیرهرم  طاقت فرسای نخلستان به سختی نفس می کشید. نخلستانی که از « درودگاه » تا ساحل امتداد داشت. عزاردار. پدربزرگ منتظربود. آرزوداشت که ازپشت نخل هاي « علقمه » یکی ازاشقيا    نیزه اش را دربازویش، درمشکش فرو برد.

 وقتی به ساحل رسید، علم را کف قایق گذاشت. علم ازطول قایق بلندتربود. زره را هم بیرون نیاورد. مشک سوراخ شده برگردنش... همیشه درانتظارمحرم بود. با هیجان، با عشق گروه تعزیه را تمرین می داد. وقتی شام غریبان به پایان می رسید، می دانست که یک سال دیگر باید درانتظار بماند. وجودش با انتظارآمیخته بود. او مطمئن بود که انتظار... فقط پدربزرگ دیده بود. گیسوانی طلایی با پیچ وتابی همسان امواج،اشتباه نمی کرد. مطمئن بود. غرق.غرق در ... ناگهان دید که قایق ازمیان گیسوان طلایی عبور می کند. تلاطم دریا بیشترشادابش می کرد تا نگران. مطمئن بود که رشته پرتلاطم گیسوان طلایی را طی کرده است.... تابش نوری غریب.  فوران پولک ها. پدربزرگ بلند خندیده بود. سالها درانتظارش بود.

اصلاً حس نمی کرد که درقایق نشسته است. پدربزرگ بلند خندیده بود. سالها درانتظارش بود. اصلاً حس نمی کرد که درقایق نشسته است.

. پدربزرگ بلند خندیده بود، اما نگرانی رهایش نمی کرد. نه ازموج یا .... فوران پولک ها در تابش جادویی مهتاب. نرگس می گفت: پری دریایی صرفاً انعکاس توهمات.... گیسوانش خیلی بلند بود. رشته هایی از گیاهان دریایی لابه لای موهایش بود... وقتی پری دریایی با افسون دل انگیزش سر را درآب فرو برد، پاها.... نه .... دنباله سراسرپولکش با مهتاب رقصی همگون داشت.... پدربزرگ پارو نمی زد. می ترسید پارویش به گیسوان نازک و بلند پری برخورد کند…..  چشم در چشم پری….. سرشانه های بلور…. موج های پیاپی، سنگین، وحشت زا…. صدای سوت کشتی هلندی. حرکتی هیولا وار برسطح آرامش دریایی…. قایق در محاصره امواجی که دل انگیز نبودند…. وقتی پری سررا درآب فرو برد، پدربزرگ مطمئن بود که دیگر او را نخواهد دید…. مگر چند شام غریبان با مهتاب…. نرگس می گفت: تعجب می کنم خیلی ها از« درودگاه » اومدن بوشهر اما چرا پدربزرگ- با اونکه اوضاع مالی بهتری داشت- از« درودگاه » تکون نخورد ؟

پدربزرگ عاشق بود. « درودگاه » عشق او بود. وقتی بین دو رودخانه قدم می زد، حس می کرد که بین دجله و فرات است. مزه ی آب فرات را با تمام وجود حس می کرد. علاوه براین، نخلستان، گرما، سپر، علم…. مگر می توانست دل بکند؟ وقتی می دید بوشهری ها « واسموس » آلمانی را ستایش می کنند، دلش به درد می آمد. رابطه خوبی هم با صیادان مروارید نداشت: اینا فقط جسم مروارید رو صید می کنن.

           پدربزرگ خیلی سختی کشید تا پری دریایی…. هنگامی که کشتی های هلندی ضیافت دل انگیزاو و پری را به هم زده بودند، می دانست که علاوه بر هلندی ها، سیل کشتی های دیگر خواهند آمد و روی گیسوان طلایی پری، امواج وحشت زا و ناخوشایند را به وسعت تمامی دریاها پراکنده خواهندکرد.

           او نومید نبود. هنوز « درودگاه » را داشت…. علم…. سپر…. چشمان گریانی که در خلسه باورمندی فرو می رفتند و کشتی های هلندی برایشان هیچ حذابیتی نداشتند.

           شب یازدهم، دستهایم پارو می زنند. زره تنم را نوازش می کند. علم کف قایق است. مشک پاره مانع از خشک شدن اشکهایم می شود. آمیختگی شگفت دریا، ستارگان، پدربزرگ و مهتاب بی کران. 

همه ی.... نرگس با دلسوزی می گفت: تو چرا موندی؟ دنبال چی می گردی؟ پدر می گفت: نرگس خیلی به فکرته.......  می تونه برات بورس بگیره. ازهرجای دنیا، دوس داره تحصیل توهم کامل بشه.... من و مادرت فقط به شما دوتا دلمون خوشه. انبوه کشتی ها، چراغ ها و نورافکن هایی که فقط محدوده ی خودشان را روشن می کنند. شام غریبان، شب یازدهم و مهتاب. مطمئنم که من هم خواهم دید.... جشن دریوزگی دلفین ها، کف زدن ملوان ها. پرتاب تکه های غذا، جست زدن دلفین ها..... پارو می زنم. کشتی ها دایره وار ایستاده اند. نومید نمی شوم، هرگز. تابش خیره کننده نور.... جهش موزون پری از آب. زیبایی. اتصال به بی نهایت.... نه ... نه. صدای هماهنگ بوق کشتی ها.... رقص پری دریایی، شرم آور. به زره چنگ می زنم.... نورپردازی وسیع شبکه های تلویزیونی، شبیه سازی.... پدربزرگ می گفت: همه مطمئن بودند که او حضرت سلیمان است؛ اما آصف عقیده ای دیگرداشت: درسته که ظاهرش عین سلیمانه. انگشترش هم اصل اصله؛ اما این مرد سلیمان نیست.... صدای کرکننده  موسیقی از کشتی ها. نرگس می گفت: تحقیقات جامعه شناسا  نشون می ده بنادر بسترمناسبی برای رشد دموکراسین. صدای هم آواز گلوله در سرتاسر شیلی.غرش انفجار ازتمام محلات بیروت. افتتاح پیاپی فروشگاه های زنجیره ای « مک دونالد ». آواز سرمستانه ی گل ها درارتفاعات تبت. لبخند معنی دار« کریشنا » برصف بی انتهای کشتی ها.

        پارو می زنم به سوی ساحل. نخلستان « درودگاه » غرق در نورسحرگاهی است. نرگس می گفت: همیشه آرزو داشتم « درودگاه » پیشرفت کنه. وقتی شنیدم در اطراف « درودگاه » باستان شناسا دارن قصرکورش رو اززیرخاک بیرون می یارن، ازخوشحالی تا صب نخوابیدم. این یعنی هجوم توریست. یعنی هجوم.... هرتوریست می دونی معادل چند بشکه....؟! به ساحل می رسم.... با زره، علم، کلاهخود و مشک درسایه ی نخل ها به سوی.... انعکاس نور در رود فرات، تنیده بر پیکر« درودگاه».... برخورد علم با دانه های درشت رطب... طعم خوش زندگی. چهره ی به هم ریخته ی رهگذران با چشمانی خون گرفته و بی خواب. جویندگان طلا در گور مردگان. جست و جوی حقیرانه تاریخ با انواع  گنج یاب ها در دستان ناامید و خاک قصرکوروش در لابه لای مژه های افعی زده.....

        درمیانه میدان تعزیه، علم را قائم نگه می دارم درانتظار....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:20  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

 

  مادر زنده است

 

                         ( فریدون یونسی )

 

مادروباران توامان هم بودند. باران را با همه ی وجودش می شناخت، با همه ی صفت هایش:  دم اسبی، رگبار،  نم نم، بهاری، شلاقی و .... صندلی او ازاوایل مهرکنار پنجره بود. درانتظار.... کمتراتفاق می افتاد که مهر ماه باران بیاید اما گاهی باران های ماه مهر، همه را غافلگیرمیکرد....

ازاداره بیرون می زنم. دقیقاً 2 بعد ازظهر است. سه تا چهار می خوابم. بیداری. چای با کمی کلوچه خانگی. ساعت پنج و نیم، تدریس خصوصی پیانو،  همین اتاق رو به حیاط، قصه ی تکراری همیشگی.خسته کننده نیست عادت کرده ایم اداره.... تدریس خصوصی.... رمان خواندن هاي بی انتهای خانم.  و دیگر.... فقط عنوان کتاب های مهرانگیز عوض  می شود و نام شاگردان من. تنها تنوع همین است و همین برای شکست تکرارکافی است. همیشه پیش از شروع کلاس با  " کلایدرمن " زندگی را معنا می کنم.  فقط نیم ساعت. با« راه رفتن روي چوب ها » ،« گل هاي وحشي »،«تپش عشق » و....هرگزازخودم نپرسیدم: امروز کدام اثراوبه من آرامش می بخشد؟....تنهایی، شستی هاوامواج موزونی که مراتا دوردست هامی برد... تنهای تنها. فقط دیوارها شاهدعشق بازی من و شستی ها بودند.... نه، وقتی پروین- خواهرم- می آمد، این حصارشکسته می شد. او سه سالی از من کوچکتربود ولی هیچگاه به نظم و قواعد من تن نداد. حتی وقتی 5 یا 10 ساله بود. با این حال وقتی غرق می شدم اصلاً حضورش راحس نمی کردم. انتهای نواختن، سکوت وبعد کف زدن پروین. خنده ام می گرفت. می دانستم همه ی حرکات مرا درحین اجرا ضبط کرده است ودرموقع مناسب برای خواهرهاوبرادرهابه صورتی مبالغه آمیزتکرار  خواهد کرد. یاد مادربخیر، همیشه از شیرین کاری های پروین لذت می برد و غش غش می خندید.... . پروین هفته ای یک بار سرمی زد. حتماً. گاهی درتنهایی امان ادای مادر زنم را درمی آورد: دیوونه.... مهرانگیز رو کرده یه برده.... وقتی میره تو اتاق کارش، مهرانگیز زنگ تلفن رو هم می بنده. حتی جرئت نمیکنه براش چایی ببره.... بیچاره مهرانگیز.

مهرانگیزناراضی نبود. حتی انتخاب شاگردها، چانه زنی هزینه و وصول درآمد با او بود. قبل از شروع کلاس، شاگردها را توجیه می کرد: "باید مقدماتی رو پشت سرگذاشته باشید"... اصلاً نمی توانستم ازپایه شروع کنم.... دولاچنگ.... سه لا چنگ..... گام ... آماده می شوم 10 دقیقه به پنج است و باز " کلایدرمن " ....  همیشه رودخانه های کند رو را دوست داشتم. احساس ساکن بودن.... پیش رفتن تا .... ماهیگیری هم در همین رودخانه ها معنامی دهد. اصلاً حس نمی کنی آب میان انگشتان تو و بوسه های مداوم ماهی قرارگرفته است. رفتن.... بازگشت.... مهرانگیز می گفت:  تو که دوست نداری قلاب لبش رو زخمی کنه، چرا ازتوراستفاده نمی کنی؟.....  مهرانگیز نمی دانست. نه مرا شناخته بود نه ماهی ها را، نه لذت بوسه ها.... و نه وحشت ازاینکه قلاب به افسون دل انگیز ماهی ها پایان دهد.... نوک تیزقلاب را همیشه قیچی می کردم. امکان نداشت ماهی را بگیرد. قلاب را از همه پنهان می کردم. مخصوصاً ازپروین. می دانستم سوژه ی بسیار مناسبی است برای .... رها درآغوش رود آرام  " کلایدرمن " ..... شنا نمیکردم.... غرق.... مست..... وحشت بازگشت به ساحل.... پایان....  شستی ها دریک ردیف، آرام ایستاده اند. ساعت پنج و بیست دقیقه است شاگرد جدید  10 دقیقه دیگر خواهد رسید و کار....

راس ساعت پنج و سی دقیقه به همراه مهرانگیز وارد اتاق شد. ردی از نم نم باران روی شانه هایش بود وقتی مانتوی توسی رنگش را درآورد. بیشتر، خیلی بیشترلاغرمی نمود. پیراهن چینی ماشی رنگ مردانه اش تا میانه ی شلوارش را  می پوشاند. دکمه بالای پیراهنش را بسته بود. به زحمت از خندیدن خودداری کردم.  بیشتر شبیه" بیوه ی مائو " بود. بیست و دو یا بیست و سه ساله.... مهرانگیز او را معرفی می کند: نیلوفر.... مهم نیست. هیچ وقت اسم مهم نبوده است مهرانگیزقبل ازخروج ازاتاق می پرسد: نسکافه؟ نیلوفر بی معطلی پاسخ می دهد: با شکر کم.

جلسه ی اول بیشتر به ارزیابی داشته ها ی هنرجو اختصاص داشت.  با تأنی روی صندلی نشست. آستین هایش را کمی بالا زد.  ساعت بند چرمی قدیمی، اصلاً ظریف نبود. پرسید: کلایدرمن؟ با دستپاچگی دفترنت را برداشتم:  نه، نه،  به اختیار خودتان. قبلاً اتفاق نیفتاده بود دستپاچه شوم.... دفترش رابازکرد و بالای پیانو قرار داد و.... خواب های طلایی " جواد معروفی.... اصلاً " به شستی ها نگاه نمی کرد. اما من به انگشتان ظریف؟ نه.... خیلی استخوانی و کشیده اش خیره می شوم.... چه خوب پیش می رود. ستایش.... نه نه .... آشفتگی.... خارج .... با دست اشاره    می کنم. توقف. حالا صدای برخورد باران به پنجره به وضوح شنیده می شود. جایم رابااوعوض می کنم. توضیح، خودنمایی. مرعوب کردن. خواب های طلایی، امواج شستی ها....کودکی ....نگاه پرازتحسین مادربرهم آغوشی پنجره و باران. بی حرکت. جستجوگر.حفاظ های درهم پیچیده ی فولادی درامواج لغزان روی شیشه ها رنگ  می بازند. گرمای درون اتاق گرمم می کرد یا حضور مادر؟ ازپنجره روی بر        می گردانم و به مادر، به چهره مادر، خیره می شوم. درانتظاری با زمان نامشخص، که یکباره از جایش بلند شود. دررا بازکند و بدود به زیرباران، به زیر چتر نمناک درخت کنار، دروسط حیاط خانه.... همیشه مراغافلگیرمی کرد. درست وقتی زیردرخت بود من ازآستانه ی در به سویش می دویدم. می خندید، بلندمی خندید. حفاظ های زنگ زده پنجره از بیرون مضحک به نظرمی رسید لغزیدن باران روی شستی ها، پرموج، به دویدن من می خندید یا  به حفاظ پنجره؟ باد،شگفتی، دستهای خیس، شستی هایی که دیگر به فرمان انگشتان من نمی رقصیدند.... پایان.... سکوت.... نیلوفرچشمهایش را بسته است. حالا مژه هایش را بهترمی بینم. چقدر زیبا و ....

صدای خشک در اتاق، خواب من و.... شاید نیلوفر را به هم می زند. مهرانگیز در آستانه درپیدا می شود، با گوشی تلفن: پروینه هرچه گفتم بعداً زنگ بزنید... پروین هیچگاه هنگام تدریس... چه کار مهمی داشت؟ صدایش بم و گرفته است: می دونم بی موقع.... از اتاق خارج می شوم.... ازخانه، درتنهایی دل انگیزحیاط بارانی. حضور بی کران مادر. عطرخاک باغچه. چرا همیشه نگران بود؟.... می گوید صدامو می شنوی؟ فریاد می زنم، مطمئن باش پروین جان اصل حرفتو شنیدم. باورم نمی شه.... مادر همیشه با تردیدی آمیخته با دلسوزی به پرویز نگاه می کرد. مدتها پیش از آنکه نامزدیش را با پروین به هم بزند.... به اتاق کار برمی گردم. نیلوفردارد نسکافه اش را با تأنی می خورد. به علامت عذرخواهی سری تکان می دهم.       می نشینم ودفتر نت رابه صفحه ی قبل برمی گردانم.ابتدای خوابهای طلایی. شستی ها به سوی سالهای دور. سالهای هیجان کشانده می شوند. روی صفحه ی نت چهره  آرام پرویز کبود و کبودتر می شود.... پروین با درماندگی می گفت: چطوراین دختره رو به من ترجیح داده؟.... مادرپروین را می بوسید. نگران بود مثل همیشه. مطمئن بودم که نگران پروین نیست.... پایان خوابهای طلایی. کف زدن نیلوفر. برق رضایت. مرور تاریخ پیانو در ایران. مدرسه ی موزیک. باعلاقه مندی گوش می داد ویادداشت می کرد.وقتی شنید که " عصمت الدوله "  دختری به نام  " تبسم "،  کنیزش، را برای یادگیری پیانو نزد محمدصادق خان می فرستاده و بعد پیانو را از تبسم یاد می گرفته. ابتدا بهت زده شد و بعد بلند بلند خندید. عصر پیانو.  عصرکنیز. نواختن پیانو در خفا. پیشرفت چشمگیر" ناصر همایون " پیشخدمت مخصوص مظفرالدین شاه، درکلاس پیانوی دارالفنون.... ملتی که داشت آهسته آهسته پوست می انداخت میهمانی « نوز » بلژیکی، قلیان های شکسته در سرتاسر کشور. تابش نوراز محله ی « امیرخیز ». ریزش برگهای سبز در باغشاه. چهره ی تا سیده ی   « صوراسرافیل ». فتح.  عدل مظفر. آواز دسته جمعی قریه مهمان کش... چهره ی پرویز که کبودو کبودتر می شود.... نیلوفرآماده رفتن است.  بی اختیار سویچ را از جیبم بیرون می کشم.... می رسونمتون.  بارون خیلی شدیده. معمولاً در چنین مواقعی آژانس کیمیا می شه. منتظرپاسخ نیلوفر نمی شوم. بهت مهرانگیز. قبلاً اتفاق نیفتاده بود.... برف پاک کن ها توان مقابله با باران را ندارند.  نیلوفر با دست شیشه  عرق کرده ومه آلود را پاک می کند. مسیر روشن ترمی شود. حتی می توان رنگ ها را هم دید. چیزی که هرگز پرویز تجربه نکرد. نقاشی هایش با سیاه قلم بود و همیشه عکس سیاه و سفید را ترجیح می داد. نیلوفرازکیفش نواری بیرون می آورد. اشاره به پخش صوت می کند. شاید نوعی اجازه. با فریاد خفه ای می گویم: اختیار دارید.... صدای پیانو فضای ماشین را تسخیرمی کند. این بار « روزگار من » باز ازجواد معروفی. مطمئنم که اگرپرویز و سیما حاضر بودند... سیما با هیجان و مهربانی صفحه های بزرگ و 33 دور « شور امیراف » را به من داد. هدیه ی مشترک او و پرویز به مناسبت فارغ  التحصیلی من از دانشکده هنر.... محدوده ی همه چیز مشخص بود حتی آب تنی در « دریاچه قو » از همان سرزمین نابخشودنی بود...صدای پخش ماشین را کم می کنم تا صدای نیلوفر را بهتربشنوم: مادربزرگ پشت در حیاط منتظرمه.  زیر سرپوشیده ی ماشین.... وقتی در را بازکرد نیلوفر به من اشاره کرد: استاد لطف کردن.... در سایه روشن سر در خانه، مادربزرگ ایستاده است. نیلوفر توانسته است جای سیما را پرکند؟ نه.... هیچکس نمی تواند تکرار دیگری باشد  " شور امیراف " تا جواد معروفی.... چقدر فاصله؟!.... مادربزرگ با صدای بلند تشکر می کند.... بازگشت. همنوازی وحشت انگیز باد و باران. رنگ باختن چراغ های راهنمایی و تصادف های پی درپی. توقف. پیاده می شوم. کفشهایم در آب گل آلود فرو می رود. فاضلاب ها هرگز نتوانسته اند باران های شلاقی را یکباره ببلعند.... می دوم به زیر طاق ضربی بازار.... مادرازآنسوی خیابان اشاره می کند که سرجایم بمانم تا او برسد دوچشم تیز و آتشین پروین از زیرچادرمادر پیدا است. با کمترین سرما، دندان های پروین به شدت به هم می خورد. مادر اورا زیرچادرش جا می داد. عطر و گرمای مادر. آرامشی ازلی.... پروین با چشم های نمناکش رو به ما درکرد: واقعاً پرویز و سیما را برای ناهار عوت کردی؟.... وقتی آمدند، نیلوفر بغل پرویز بود. مادر، نیلوفر را به سینه چسباند نگرانی درچشمانش موج می زد.

باید به خانه برگردم. درپناه باغچه و درخت کنار. یادگار همیشگی مادر..... مهرانگیز تنها نیست. پروین و پسرکوچکترش آنجا هستند. آرامش مهرانگیز، نشان می دهد که پروین، نیلوفر را بطورکامل معرفی کرده است.... آرامش مهرانگیز، بارداری دیرهنگام، انتظاری طولانی برای زایشی.... پروین با تقلید صدای مادرزنم می گوید: داماد عزیزپرتلاش هنرمندم.... مهرانگیزغش غش می خندد.... مادر همیشه به اداهای پروین می خندید. بلند، خیلی بلند..... نه من و نه پروین هرگز گریه مادررا ندیدیم. خواهر و برادرهای بزرگتردیده بودند. هنگامی که پیرمرد مرتباً در دادگاه روی نیمکت خوابش می برد و عاقبت به « احمد آباد » تبعید شد. کاش پدرهم تبعید می شد.... کاش پرویز و سیما.... وقتی پیکرهای یخ زده و کبود شده هردو را ازکوهستانهای آذربایجان آوردند، من و پروین، بلند گریه کردیم اما مادر فقط به نقطه ای نامعلوم خیره شد. مادر عادت داشت. وقتی من و پروین بلند بلند گریه می کردیم، مادر داشت زیرآسمان پوشیده از ابر، باغچه را مرتب می کرد. ریسمان های زیادی از نرده های کوچک و زیبای باغچه به شاخه های درخت کنار می بست تا گل شیپوری را بدواند روی شاخه های بلند کنار....

وسوسه بهشت. گم شدن ناله ی « کولاک ها » در رقص پرغوغای قزاق ها .... چهره پرویز که کبود و کبودتر می شود..... بازغرق در دریای شستی ها، امواج موزون جواد معروفی، رود زلال و رشک انگیز « کلایدرمن »... پنجره را باز     می کنم. از پشت حفاظ های مضحک پنجره، باغچه، غرق در مه سحرگاهی است. گلهای شیپوری تمام شاخه های کنار را پوشانده اند. مادر زنده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

 

پاجوش

 

                           صلابت    

و

           نجابت

 

گفتگویی کوتاه با استاد فریدون یونسی عضو هيئت علمي مجتمع آموزش عالي ،پيامبر اعظم (ص) ومدرس  ادبیات درمراکزتربيت معلم - آموزش عالی فرهنگیان ،دانشگاه پیام نورودانشگاه آزاداسلامي واحد اهواز

 

پرسشگران :شهلا مومني چهارتنگي و رسول نوروزی

 

 

- در اوضاع فرهنگی کنونی،آثار بزرگانی چون سعدی ، حافظ ، فردوسی ومولوی آیا می توانند در شکل بخشیدن به جامعه ای موفق وپیشرفته ، کمک کنند؟

-این آثارکه نام بردید،آثار گران قدری هستند. با پشتوانه چند صدساله وگاه چون شاهنامه .فراترازهزارسال .آثاری خود حاصل تجربه ی نسل های  مختلف ایرانی از اعماق تاریخ تا زمان شاعر وخالق خود این آثارپس از جلوه وظهور،درکنارودروجود نسل های پس ازخودپا به پای  فراز  و نشیب های  تلخ   و  شیرین زندگی آمده اند وبه اکنون فرهنگی وتاریخی ما رسیده اند.  به  اعتبار   این  ریشه های  محکم  تاریخی  وفرهنگی که تمامت هستی قوم ایرانی را سیراب می کند  هم امروز نیز- با  اما  و اگر  البته –  می توانند

همچنان مردم این مرز وبوم را نیرو بخشند وتوانمند سازند. این حضور،قطعا نتیجه ی آن تعریف وتشریح وخلاقیتی است که این آثار ازجان وجهان انسان  ایرانی داشته اند ویا در  پیش  چشم  مخاطب نهاده اند.

- این نوع جملات را در وصف هر اثری – فارغ از مرتبه ی هنری آن – می توان آورد ملاک صحت و اعتبار این اوصاف چیست؟

- صحت واعتبار این اوصاف . با ارائه شواهد میسر است وبرای چنین کاری فکری می کنم بهتر باشد اثری  خاص را مورد بحث قرار دهیم.

- مثلا کدام یک؟

- هر کدام از این آثار از آن قابلیت انسانی وهنری برخودار است که بتواند شواهد تقریبا مسلم را در تأ ییدآن صحت واعتبار اوصاف به دست دهد.

-چرا شواهد تقریبا مسلم؟

- خب، به این خاطر که آثارادبی، به حوزه ای  از دانش بشری ،یعنی علوم انسانی تعلق دارند. درعلوم انسانی ،مقوله ای اثبات ذاتا بی اعتبار است وآنچه در رد وتأ یید این و آن مقوله ونکته وموضوع گفته می شود با نسبيت وتقریب همراه است.

-  خب ، شخصا کدام اثر را برای بحث در این باره انتخاب می کنید؟

 

- باتوجه به پرسش نخستین  شما – که آثار مذکور چه نقشی در اکنون ما می توانند بازی کنند- دیوان حافظ وشاهنامه فردوسی آثاری مناسب  هستند.

-واز این دو.....؟

- شخصا وبا توجه به مخاطب ، شاهنامه فردوسی

- چرا غزلیات حافظ نه؟ مگر با دیوان حافظ مردمان بیشتر سروکار ندارند ؟ فال می گیرند وبا احترام وشیفتگی به آن دست می برند ؟

 

- دیوان حافظ در مقایسه یا شاهنامه ، دیر یاب تر است.

ساخت های زبانی ، کارکردهای خیالی وتصویری وبه ویژه آرایه ایهام،شعر حافظ را هستی چندلایه درعین حال امواج ولغزان می بخشد که گذشتن از این لایه ها ودست یافتن به آن جان جان شعر حافظ کاری دشوار است .اما شعر وسخن فردوسی چنین نیست زبان شفاف ، صریح وکاملاهمخوان ووفاداربه معنی درشاهنامه، پرده یک سو می زند وآنچه هست به عیان می کشاندو...

 

-پس پیچید گی شخصیت هایی چون اسفندیار یا سیاوش در این میانه چگونه توجیه می شود؟

- خودتان بیان کردیدما درشاهنامه با شخصیت های پیچیده که درموقعیت وزمان ومکان کاملا مشخص استوار مانده اند سروکار داریم . این پیچیدگی درشخصیت افراد ونوع موقعیت هاست نه درزبان وکارکردها ی خیالی،آن چنان که درشعرحافظ هست وگاه خاک وافلاک رادر حریر نرم کلمات پیچانده و برابر چشم نهاده است . تا که در یابیم این حریر چیست ودر آن سوی آن چه مانده است وتا رقص خوشباشی ساخت های زبانی وخیالی را مهار کنیم وبشناسیم ،وقت می برد وماهی لغزان وسیم گون شعر حافظ چرخی می زند ومی گریزد.

 

-خب، از موضوع اصلی به دور افتادیم برگردیم به شاهنامه درباره ی این اثر بزرگ چه می توان گفت ؟ ارتباط آن با زندگی امروز ایرانیان چیست؟

- لقب ((اثربزرگ)) لقبی کاملا درخورشاهنامه است. این لقب اما به همان اندازه ی بزرگی اش می تواندخطرناک نیز باشد.

-خطرناک؟

-بله، خطرناک . چون رفتار اجتماعی ما ایرانیان نشان می دهد که در برابر چیزها ،اشخاص ، اماکن وآثاری که صاحب این القابند . معمولا خضوع وخشوع نامناسبی داریم .هاله ای ازحرمت  وقداست گرد آنهامی کشیم وبه این طریق ،آنها را دورازدسترس ، غیرخودمانی و بیگانه وش     می سازیم .

 

شاهنامه آنجا که دست بر نبض نیازها وتوانا ئیها  وحسرتهای نوع بشرمی گذارد،اثربزرگ ودرمقیاس جهانی است . اثری است متعلق به فرهنگ انسانی . اما شاهنامه مثل  هر یک  از  شاهکارهای بزرگ ادب جهانی ،برآمده وآفریده ی اوضاع وشرایط وزمانه وفرهنگی است متعلق به گذشته . هزار سال ازعمرنجیبانه ی شاهنامه می گذرد وبراین آب وخاک رخدادهای تلخ وشیرین بسیارگذشته است وسرانجام انسان ایرانی، باهمان داشته های هزارساله ازنیک وبد،درست ونادرست،یک قرنی است که درتکاپوی تجدد،دنیا را وخود را از زوایایی گاه کاملا متفاوت می بیند.ازمشروطه به این سو مادرحال تجربه ای تازه،دشواروپیچیده هستیم .ازبسیاری جهات ، جهانی که شاهنامه ،تصویر کرده است،دراین تحول وتغییر ،ترک برداشته است وگاه در حال فروریختن است.پذیرش این امر می تواند زمینه های مناسب فکری ،عاطفی واحساسی را برای باز خوانی شاهنامه ودرک ودریافت تازه از آن آماده کند.

 

- نکته تازه ودرعین حال دغدغه انگیزی است این ترک برداشتن وگاه فروریختن  دنیای شاهنامه؟

- چرا دغدغه انگیز؟

-خب،آن دنیای پرشکوه وجلال شاهنامه ، چگونه با این منظره ی تلخ وغم انگیز می تواند در کنارهم قرار گیرد؟دغدغه  این است که این سند هویت ملی ما گر-آن طور که شما می گویید – شیرازه ای گسسته پیدا کرده باشد ، برای ما چه می ماند جز ورق پاره هایی به دست باد؟

 

- مگر نمی شود این اوراق به قول شما به دست باد را،برگ برگ  بررسی  کرد  و به  معیار  و محک امروزی انسان ایرانی آنها را سنجید وسره از ناسره جدا نمود؟مگر نمی شود ،برگ های تازه ای به آن افزود ودوباره شیرازبست وبه دست مردمان امروزی داد؟ این کاخ سربلند ،مگربه بازسازی وبهسازی ورنگ آمیزی تازه نیاز ندارد؟

 

- آن وقت چه می ماند از آن کاخ بلند فردوسی که ازباد وباران قرار بوده است گزند نیابد؟

 

-تا زمانی که شاهنامه وغزل  حافظ  دغدغه ها  ومسایل  مشترک  انسانی را بازمی تابا نند، باران وبادزمانه ، بنیان این است که عطر وبوی گذشته ، همانند عطر وبوی دوره ی  کودکی  هر انسان ، با همه جذاب ودل نشین بودنش ، به گذشته  تعلق دارد. بخشی از شاهنامه نیز چنین  است . این  حقیقت ، نبایددغدغه انگیز باشد برعکس ، می باید فکر واندیشه رابشوراند وبه دنبال چاره بفرستد. فارغ از بدآیندوخوشایند عاطفی ما، بخشی- ونه تمام – شاهنامه به گذشته ای که دیگر نیست وبرای امروزیان اعتبارندارد ،تعلق دارد.

- مثلا؟

- دید اشرفی حاکم بر شاهنامه ، امروزه نوع بشر،چنین بینش ودیدگاهی رانمی پذیرد وبه شیوه ای  دیگر جهان را می بیند وجامعه را می سنجید ونظم وسازمان می دهد.

-یعنی همان ساخت سیاسی ، اجتماعی وفرهنگی ؟

- ودقیق تر، دید اجتماعی .دقت کنیم که هر آنچه در شاهنامه می گذرد ، روایت رخدادها از دید لایه اشرافی جامعه ی گذشته ی ماربوده است جامعه ی پیش از اسلام ،جامعه ی دوره فردوسی وجامعه ی تا آستانه ی مشروطیت.

در این بینش ، مردمان در سایه اند وگهگاه بارقه ای از  وجود جمعی آنان ،  می درخشد  وصحنه ی ذهن را برای زمانی اندک روشن می کند وباز صحنه را به  صاحبان  پر  جلالت   وجاه   می سپاردانسان امروزی ، چنین بینشی ندارد.برای انسان امروزی ، ((فره کیانی)) که  این و آن  شاه  را  ازپشتوانه ای قدرتمند وبه آسمانی برخوردار می ساخته، فاقد اعتبار است.

آن بازسازی که ذکر شد، نوعی بازسازی فکری ومضمونی است . اگر به دور از معیارهای اشرافی،کیخسرو ،بهرام گور، سیاوش ورستم بازشناخته شوند وغبار بینش  کهنه  اشرافی  از  وجودشان  پاک شود وآن جنبه های متعالی وارزشمند فردی واجتماعی آنان که امروزه معتبر است – بازشناخته شود

 

شاهنامه ،جوان ونیرومند ومؤثرشانه به شانه ما خواهد ایستاد وهمیار ما در نیک وبد زندگی خواهدبود.

از کیخسرو ، آن پاک نهادی وگریز از قدرت طلبی را باردیگر بشناسیم وبشناسانیم .خوی دادگری اوراپیش چشم همگان نهیم ،خوبی شریف که از دغدغه ی((بیداد)) برخود می لرزد واز برای حفظ آن پاکی وزلالی روح – که بدان ممتاز از دیگران شده است – آگاهانه و داوطلبانه ومصرانه ،ازقدرت کناره می گیرد نکته جالب دراین باره این است که گودرزورستم – وبویژه رستم – از درک آن علت اساسی رفتار کیخسرو عاجز می مانند.

 

-این آیا دیدی غیر واقع گرایانه وبه اصطلاح رمانتیکی در باب  مقوله ی ((قدرت))  نیست؟  گرایش کیخسرو به عرفان عامل اصلی گریز از قدرت است .همانند گریز  ((ابراهیم ادهم))  پس  از  شناخت عرفان پربار اسلامی – علاوه بر  این ،  جانشینان  کیخسرو ،  از جامعه  گشتاسب ،  همچنان رفتارقدرتمندان را دارند .در این میان ، فایده ی نهایی رفتار کیخسرو در گریز از قدرت چیست؟

-طبعا هیچکس متوقع نیست که نتیجه ی قدرت گریزی کیخسرو ،حل مشکل عوارض منفی ((قدرت)در ساختار اجتماعی- سیاسی باشد. با آنچه در این باره مطرح کردید کاملا موافقم . هم از نظر آن سنخ وجنس دیدگاه وهم ازنظرعواقب وآثاربرگرفته های شما می توان این نکات را افزود که... البته اصراردارم که باردیگربه ذات پیچیده حماسه واسطوره در شاهنامه اشاره کنم. همین اما واگرها وچنین وچنانکه مطرح می شود،نشان می دهد شاهنامه ،منشور چند ضلعی تراش خورده ای است که ذات یک پدیده وامرازوجوه واضلاع وسطوح آن ، شکل های متفاوت وگاه متعارض می یابد. شخصا معتقدم که این عمل کیخسرو، نوعی بازتاب آرزوی نسلهای این آب وخاک از برای حل مشکل ((قدرت طلبی))است چیزی که قبل از ظهور اسلام در عالم واقع پیش نیامده است، دست کم ، به مدد آرزو ،درکاروکردارچهره ای پاک ،محقق شده است. این کار آرزویی ،همان کاری است که((هنر))درزندگی  بشر میکرده است.ومی کند:پیش چشم نهادن آرزوهای دیرینه تا برای جان های شریف چکادی باشدو چراغی روشن بر آن،ومردمان را از گرمای خود-گیرم گرمایی رمانتیکی- گرم کند .هر  خواننده ی  شکیبایی قطعا به مقایسه کیخسروازیکسوبا کاووس وگشتاسب از سوی دیگر خواهد  پرداخت .کاووس در پریشان  کاری

آیتی است گشتاسب در واپس خزیدن به نهان جای ظلمت روح-روحی قدرت پرست که آگاهانه فرزندرابه دام مرگ روانه می کند- نمونه ای شگفت است...فکر می کنم همین نکته ها که در این  گپ و گفت آمده است – والبته گفته ها ونکته های تازه ای نیست- نشان می دهد که شاهنامه تا چه اندازه قابلیت آنرا دارد که در مباحث ضروری امروز،دستمایه حرکت ذهن و اندیشه باشد. اگرچنین بشود،شاهنامه بار دیگر جوان وشاداب ، در کنار ما ودر ذهن ما به زندگی نجیبانه اش ادامه می دهد.پا به پای تحولات دوره معاصر،شاهنامه نیز در جامعه- وبیشتردرجمع نخبگان فکری – تحول تدریجی می یابد رویه کار- جنگ ها و پهلوانی ها و پیکرها ی  ستبرو عمرهای  چند  صدساله- به  تدریج  راه می گشاید بر لایه های میانی. بر اندیشه ها ،عواطف،رنج ها،آرزوها وبیم وامیدهای یک ملت.آنجاست که تاریخ واقعی ما-ونه به قول اخوان عزیز((مذهب دفتر))های قطور تاریخی-  خود را به نسلهای امروزی می شناساند. نخبگان فکری جامعه ایران، خوشبختانه در این باره، یعنی  نمایاندن  لایه های میانی شاهنامه به  صبرو شکیب ومهرورزی  تام وتمام کارکرده اند وهمچنان اوقات عمر برسراین سودای خوش نهاده اند.فکرمی کنم منصفانه باشد که ازمرحوم فروغی، شادروانان دکترذبیح ا...صفا،دکتر محمد معین،دکترمحبوب ودکتر زرین کوب به نیکی یادکنیم وباز به نیکی وبه قول فردوسی،

 

به آفرین یاد کنیم از دکتر رستگار فسایی،دکتر دوستخواه،دکتراسلامی ندوشن، دکتر خالقی، دکترمهردادبهار،شاهرخ مسکوب وبزرگان دیگری که در باب شاهنامه قلم زده اند وچراغی یا چلچراغی فروزان نموده اند.

-چیزی یا نکته ای ضروری هست که در پایان این گفت وگو،ذکرش مناسب باشد؟

- به قول حافظ نکته ها هست.

-ولی محرم اسرارکجاست؟

- پاره ای اول مصراع مورد نظرم بود.

-یعنی همه محرم اسرار شاهنامه هستند؟

- قطعا.فقط میزان محرمیت متفاوت است.بدیهی است آنچه عامه ی مردمان از شاهنامه می دانند ،باآنچه شاهنامه شناسان ونخبگان فکری جامعه- ونه الزاما تحصیل کردگان ومدرسان دانشگاهی ازاین اثرشریف درمی یابند.متفاوت است.دربین شاهنامه شناسان نیزاین میزان شناخت و محرمیت  ،ثابت وکامل نیست.قطعا می پذیریم که مقوله ی شناخت، از جمله مقولاتی است که  به  تدریج  و با  تأنی و تدقیق وصبر وحوصله تحقق می یابد .همواره شناخت بشر،مقید به زمان است واگربه وسواس منطقی بخواهیم درباره ی هر امری قضاوت کنیم ،پیوسته ودر آغاز سخن باید یادآور شویم که این سخن،ماحصل اندیشه تا به امروزواکنون است .آنها که دو داستان ناب ((رستم وسهراب)) و((رستم واسفندیار)را خوانده اند.می دانند که در هر بار جنبه ای پنهان از این آثار،آشکار می شود ونکته ی تازه ای به دست ذهن می افتد .گاه نکته ی  دریافته، حیرت و درنگی  می آفریند  که  دل و دست  را  می لرزاند مشخصا می توان به مقاله ی دکتر رستگار فسایی اشاره کرد که معتقد است سهراب کشنده ی رستم بودودر همان نبرد نخست اورا از میان برداشته است وباقی ماجرا تا پایان داستان الحاق آگاهانه در شکل نهایی روایات ملی است .یا اعتقاد گروهی دیگر-پیش از همه دکتر مصطفی رحیمی- که معتقدند رستم می دانسته است که این جوان قوی پیکر ساده دل،پسر او سهراب است. این مثال ها به ما می آموزاندکه در شاهنامه ((نکته ها هست)) ولی این نکته ها برآن کس  که اوقات عمربرسرکاربنهد، فاش می شود وبر درجه ی محرمیت کوشنده ی دنیای شاهنامه می افزاید.

 

-آقای یونسی ،از این مباحث دل انگیز،آن هم در باب شاهنامه، نمی توان سیر شد با این همه نه مجال زمان فراخ است ونه صحفه((یادمان...))پهنه ی بی مرز،ازشمابه خاطر این گفت وگو تشکر می کنیم.

-سراپا سپاس وآفرینم که این بخت خجسته را یافتم تا اوقاتی ازعمررابازبانام شاهنامه وفردوسی بزرگ بگذرانم وبه لحظات هستی خویش،ارزش واعتبار ببخشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:29  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

پست مدرنیزم :زیبا در تئوری

 

سترون در زایش

   

گفت و گویی کوتاه با استاد فریدون یونسی عضو هیئت علمی مجتمع آموزش عالی پیمبر اعظم (ص)و مدرس ادبیات در مراکز تربیت معلم –آموزش عالی فرهنگیان و دانشگاه آزاد اسلامی واحد اهواز

پرسشگران :شهلا مومنی چهارتنگی – ابراهیم مشایخی

 

س-(پست مدرنیسم) در چند سال اخیر، در حوزه ی هنر هواداران زیادی- به ویژه در میان جوانان- پیدا کرده است. آیا این پدیده ،محصول رشد چشمگیر تکنولوژی در چند دهه ی اخیر است؟

ج-اصولا پدید آمدن هیچ یک از پدیده های فرهنگی را نمی توان صرفا محصول یک عامل دانست . این عوامل تا ثیر گذار هستند اما یگانه عامل نیستند.

س- اما نگاهی به گذشته ،بیانگر این است که شرایط اجتماعی جدید ،سبب گرایش مردم به اندیشه های تازه می شود. به عنوان مثال آیا رشد افکار عرفانی وبه طور کلی (صوفی گری) واکنش هنر وادبیات درمقابل تسلط خشونت بار مغول نبود؟

ج- بی شک هنر وادبیات ،منعکس کننده ی شرایط اجتماعی خود هستند؛ اما قبول این مطلب به معنی آن نیست که کل آن اندیشه حاصل شرایط اجتماعی خاص در دوره ای مشخص بوده است. به گرایش ادبیات وهنر در دوره ی تسلط مغول اشاره کردید. کاملا درست است.عرفان وبه ویژه غزل عرفانی دراین دوره به اوج خود می رسدولی سال ها قبل از مغول حتی پیش از اسلام اندیشه های عرفانی در اندیشه ی"مانی" و...در ایران جریان داشته است . به موازات ایران اندیشه های عرفانی در هند،ژاپن،تبت و… جایگاه ویژه ای داشته است . نمی توان میراث ارزشمند «عرفان» پیش از مغول را نادیده گرفت وشرایط اجتماعی دوران مغول را سبب بروز آن دانست.

س- بنابراین اندیشه های «پست مدرنیسم » از گذشته تاثیر پذیرفته است.

ج-قطعا، نه تنها «پست مدرنیسم» بلکه همه ی مکاتب  وامدار مکاتب پیشین هستند «پست مدرنیسم» هم از این قاعده برکنار نیست.

س- برگردیم به بحث اول . رشد تکنولوژی بستر لازم را برای پدیده ی «پست مدرنیسم» فراهم نکرده است؟

ج- حتی این مورد را هم نمی توان به صراحت پذیرفت . «پست مدرنیسم» ابتدا  در  روسیه  مطرح می شود  و در فرانسه به اوج می رسد . اگر بخواهیم رشد تکنولوژی را   عامل   اصلی   بدانیم   ،  قطعا تکنولوژی   ضعیف روسیه نمی توانست بستر لازم برای چنین تحولی باشد.

س- اندیشه ی «پست مدرنیسم» موافقان و مخالفان زیادی دارد . نظر شما در مورد این مکتب فکری و فرهنگی چیست؟ و اصولا می توان نوع برخورد با این نگرش را با بحران«تفکر نیما » مقایسه کرد که ابتدا با آن به شدت مخالفت شد ولی بتدریج جایگاه ویژه ای در میان مردم پیدا نمود ودر این قالب خاص آثار ارزشمندی   پدید آمد

ج- اصولا هر فکرنو،در برخورد با باورها وعادت های گذشته مردم قرار می گیرد وبه طور طبیعی موافقان ومخالفان متعددی پیدا می کند. بهترین نمونه برای اثبات این ادعا ،بیان ایده های پیامبران است که ابتدا باواکنش های شدید اجتماعی وفرهنگی روبرو می شود ومدتی دراز می گذرد تا این افکار نو در میان مردم جایگاه ویژ ه ی خود را بیابد. بنابراین نمی توان یک اندیشه ی نو را صرف داشتن مخالفین فراوان ردکرد.

س- آیا این قاعده شامل همه ی اندیشه ها می شود که پس از مخالفت اولیه بتدریج جایگاه خاص خود را بیابد؟

ج- معمولا هر اندیشه ای که به حوزه ی انسانی راه پیدا کند- فارغ ازخوب یابدآن-اثرخودرابرای همیشه برجای می گذارد .گاه اثری ضعیف وگاه بسیارقوی وپویا. افکار سقراط ،افلاطون وارسطو که چهار سده پیش از میلاد می زیسته اند- هنوز درحوزه ی فلسفه، هنر وزیبایی شناسی –تاثیر شگرف دارند.درمقابل بعضی اندیشه ها آنقدر ضعیف شده اندکه فقط در سطوری محدود ذر لابه لای کتب قدیم می توان آن رایافت. 

با این حال تاکید می کنم آن افکار ضعیف شده است ولی از بین نرفته است.

 

س- ودر حوزه ی فرهنگ ایرانی؟

 

ج-در این حوزه ،جای بحث فراوان است.نمونه های قدرتمند و پویای این فرهنگ را در «عرفان ایرانی» وهمینطور «اساطیر ایرانی» می توان مشاهده کرد. درکنار این مقوله ((فلسفه اسلامی)) چه در اندیشه های- «ابن سینا» ، «شهاب الدین سهروردی»  یا «ملاصدرا»  وحتی  در  دوره ی  معاصر اندیشه های«علامه طباطبایی» اثراتی شگفت داشته اند.

 

س-واین اندیشه ها ابتدا با مخالفت های گسترده روبرو بوده است. ((سهروردی)) جانش را از دست می دهد، «ابن سینا» و «ملاصدرا» به کفر گویی متهم می شوند.«علامه طباطبایی» فلسفه اسلامی رادرتنهایی وعزلت زیر سخت ترین اتهامات به پیش می برد.                                                                  

  ج-به نمونه های بسیار خوبی اشاره نمودید. چرایی این مخالفت ها در این است که«عادت» را به هم می زند. مدافعان اندیشه های پذیرفته شده ،گمان می برند که طرح اندیشه های نو، به منزله ی نفی کامل اندیشه های گذشته است. به همین دلیل در صدد نفی یا تخطئه ی اندیشه ی نو بر می آیند.

س-آیا مخالفت با«پست مدرنیسم» هم بدین گونه است؟ اصولا پیام این مکتب چیست که اینگونه  به تنش میان موافقان ومخالفان منجر شده است؟

 

ج-اندیشه ی «پست مدرن» ،اندیشه ای در خور توجه است. اصولا هدف این اندیشه این است که مخا طب نقاش ،مجسمه ساز،شاعر یا... مخاطبی فعال باشد نه منفعل. یعنی مخاطب ،اسیر زنجیر شده ی تفکر شاعر،نقاش یا...نباشد و بتواند با تخیل وفعالیت ذهنی خود ، اثر آن هنرمند  را گسترش  دهد ومفاهیم جدیدی به اثر هنرمند بیفزاید بدون آن که در قید این باشد که هنرمند  چنین  اندیشه ای  داشته  باشد یا نه. بنابراین خواننده ی هر شعری مختار است برداشت خود را به شعر شاعر تحمیل کند یا...

 

س- اگر اجازه بدهید،صرفا در حوزه ی شعر .به نظرات این مکتب توجه کنیم.

                

ج-تفاوتی ندارد.با بررسی این حوزه ،می توان نتایج را به سایر حوزه ها تعمیم داد.

 

س- پس شعر یک شاعر ،ممکن است دهها تفسیر مختلف داشته باشد وتمامی تفاسیر پذیرفتنی باشد. آیااین نظر همان است که به «هرمنوتیک» شهرت دارد؟

 

ج- دقیقا ،«پست مدرنیست ها» معتقدند که به اندازه ی تفسیر های مختلف از یک شعر،اشعار جدیدی خلق شده است.

س – با بررسی افکار پدید آورنده ی اصلی شعر وروشن شدن منظور او ، آیا تفاسیر این خوانندگان رنگ نمی بازد؟

ج- «پست مدرنیست ها» بررسی افکار سراینده شعر را نوعی دیکتاتوری می دانند ؛ یعنی معتقدندکه خواننده اجباری ندارد که منظور شاعر را دریابد ، بلکه آن شعر را باید به میل خود تفسیر کند و عملا خود،خالق شعری جدید از درون آن شعر باشد.

س- اگر منظور شاعر کاملا روشن بود...

 

ج- «پست مدرنیست ها» چنین شعری را اصولا شعر نمی دانند . یکی از عزیزان معتقد به این مکتب،همین اواخر ،اظهار نظر کرده است که«ضعف بزرگ شعر شاملو در این است که منظور او درک می شود وعملا بر خلاقیت شعر خواننده راه می بندد»

 

س- پس شعر شاعران جهان –که پیش از مکتب «پست مدرن» خلق شده اند – چه جایگاهی دارد؟

ج- وقتی شعر شاملو با همه ی پیچید گی ها ، ابهامات واستعاره های دور از ذهن ، شعر محسوب نمی شود شعر فردوسی یا سعدی وحتی اخوان ثالث وفروغ مطلقا جایگاهی ندارد. در همین راستا شعر «لورکا»،«تی سی الیوت»،«رابرت فراست »،«نزار قبانی» ،«پا بلو نرودا»، «رابیند رانات تاگور»و... در همان حوزه ی «هرمنوتیک» ارزش دارد نه بیشتر.

 

س-آیا روش «هرمنوتیک» واقعا یک پدیده قرن بیستمی است؟

 است که به معنای «تاویل کردن»hermeneueiج-خیر،ریشه ی واژه ی«هرمنوتیک» ، واژه ی یونانی و«به زبان خود ترجمه کردن» است . در اساطیریونان «هرمس» پیام های خدایان رابرای مردم تاویل می کرد. در جدال میان کلیسای سنتی کاتولیک واصلاح طلبان «پروتستان» ، روش پروتستان ها، روشی کاملا هرمنوتیکی بود؛یعنی برداشت شخصی خود را ملاک شناخت «انجیل ها» قرار دادند.

 

س- اما این روش در چند دهه ی اخیر بیشتر مطرح شده است .قطعا نگاهی تازه ، موجب طرح قدرتمندانه ی-  این نظریه در عصر حاضر شده است.

 

ج- کاملا درست است .در هرمنوتیک معاصر «فرید ریش اشلایرماخر» نظریه ی «دور هرمنوتیک» را مطرح کرد. تحقیقات زبان شناسانه ی «ویلهلم فن هومبولت» وهمین طور تفکرات فلسفی «ویلهلم دیلتای» به تفکرات «هرمنوتیکی» قوام بیشتری بخشید .افراد مذکور معتقد بودند که نیت مؤلف هیچ امتیازی ندارد بلکه مهم ، ذهنیت ودرک خواننده است.

س- ونظرات «میشل فوکو» و«اومبرتواکو»  ؟

 

ج- پیش از این دو می توان از «مارتین هایدگر» ،«گادامر» و«پل ریگو» نام برد.

 «گادامر» معتقد است که« هیچ اثری معنای نهایی یا قطعی ندارد» بنابراین تاویل خواننده را اصل معنای متن  می  داند.

 «هایدگر» معتقد به تاویل متن است نه آنچه در ذهن پدید آورنده گذشته است .بنابراین «هایدگر» متن رادارای معنا وهدف قطعی می داند.ولی شاگرد او ،«گادامر» معتقد است که مؤلف اگر مطلب را به صورت گفتار بیان نماید، می تواند نظر خود را تا حدودی منتقل نماید ولی همین مؤلف اگر مطلب را به صورت نوشتار در آورد دیگر نیت مؤلف با معنای متن یکسان نخواهد بود در مورد میشل فوکو» باید گفت که ایشان چندان مومن به تفکر «پست مدرن» باقی نماند.

 

س- و «اومبرتو اکو»  ؟

ج- «اومبرتو اکو» نظر روشن تری دارد. او می گوید: شناخت« نیت مؤلف » مشکل یا غیر ممکن است.

 «نیت خواننده » هم مطلب را به طور کلی درهم می ریزد واز آن برداشتی خاص می نماید. «اومبرتواکو»معتقد به «نیت متن» است؛ یعنی آنچه  قابل برداشت از «متن» است نه نظرات مؤلف یا نظر خواننده.

 

س- اگر موافق باشید از بحث های تئوریک مربوط به روش «هرمنوتیک» فاصله بگیریم وبه تاثیر این روش در شعر معاصر ایران بپردازیم . آیا شاعران معاصر معتقد به این روش،توفیقی داشته اند؟

 

ج- این روش در ایران به صورتی کاملا بی پایه وغیر فلسفی به حوزه ی ادبیات و... راه یافته است.ودرغرب «پست مدرنیست ها» توانسته اند با زحمت فراوان  ، آثاری خلق نمایند. این آثار از این جهت دشواربه وجود می آیند که در ظاهر ، هیچ معنایی ندارند ولی «خواننده ی آگاه» معانی گوناگونی از آن بیرون می کشد. این ، از جهتی ستایش آمیز است ، از این جهت که خواننده ای آگاه ،دقیق ومسلط بر قواعدشعری،اساطیر و.. میطلبد.

 

س- ودر حوزه ی شعر معاصر ما ؟

 

ج- اگر شعر «احمد رضا احمدی» را استثنا کنیم ،اکثر آثار «بی مایه» وحتی تمسخر آمیز است .کلمات بی هیچ هویتی کنار هم چیده می شود. واز خواننده می خواهد که به میل خود تفسیر و تاویل نماید .این قبیل اشعار را حتی سراینده هم نمی تواند تاویل کند چون  کاملا     پوچ و بی معناست. 

 

س- اما بزرگانی چون «رضا براهنی» وحتی «منوچهرآتشی» از این اندیشه دفاع می کنند؟

 

ج- هر اندیشه ای قابل دفاع است. آنها از «اندیشه ی پست مدرن» دفاع می کنند و جواب مناسب را از سوی منتقدان می شنوند .مهم آفرینش شعر است که به بهانه ی «پست مدرن بودن» ، تهی ازهراندیشه ای است. البته در آینده ممکن است آثار در خور توجه آفریده شود که با معیارهای بسیار دشوار «پست مدرنیسم» منطبق باشد.ولی در حال حاضر ،آفرینش شعر به اصطلاح «پست مدرنیستی» اکثر محل ترکتازی بی مایگانی است که اصولا با شعر وشاعری بیگانه اند و واژگان بی معنایشان را با متهم کردن مخاطبان به

 بیسوادی وارعاب آنها ، عرضه می کنند.نمونه های این نوع اشعار را می توان به فراوانی در نشریات دید.

 

س- شعر نو هم در ابتدای را ه خود کمتر موفق بود؛ ولی بعد ااشعار زیبا ، تاثیر گذاروشگرفی سروده شد.

ج- شناخت تئوری های مربوط به شعر «نو» چندان دشوار نبود . اختلاف  بیشتر به خاطر شکستن وزن ورها کردن قالب های سنتی بود.همان دوره هم ابتدا بی مایگان سوء استفاده لازم را بردند و مهملاتشان را به عنوان شعر نو عرضه کردند. ولی غربال زمان آنان را به فراموشی سپرد واشعار ناب سبک نیمایی با اقبال مردم روبه رو شد . در مورد اخیر هم باید منتظر ماند.قطعا تئوری های «پست مدرنیسم» بهترتبیین می شود وبه تبع آن آثار خوب نیز آفریده خواهد شد.

 

س- علاقه مند بودیم موشکافانه مطالب مطروحه را مورد بحث فرار دهیم ، حتی از سایر زوایا هم در مورد«پست مدرنیسم» به بحث بپردازیم ، این طور به نظر می رسد که این مصاحبه ی کوتاه به خوبی چارچوب این مکتب ادبی را به صورتی موجز بیان کرده باشد.

 در این گفتگو شرکت نمودید صمیمانه سپاسگزاریم.

 

ج- من هم به نوبه ی خود سپاسگزارم وبسیار خوشحالم که دوستان گرامی علاوه برتلاش و پی گیری در شعر وشاعری ، به تئوری های جدید هم بی توجه نیستند. لازم است درپایان این گفتگو ،سپاس وآفرینم را نثار آقایان ، بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی و... بنمایم که درترجمه وتوضیح اندیشه های «پست مدرن» درایران ،زحمات زیادی کشیده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:21  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

 

خلاقیت چیست؟

چگونه می توانیم ازجنبه ها ی مختلف به خلاقیت بنگریم؟

آیا عاملی درمحیط وجوددارد که خلاقیت را ترغیب کند ؟

آیا مجموع جریانات درونی  ذهن است که خلاقیت را می سازد؟ ویا اینکه خلاقیت نیازمند یک بازدهی عینی است مانندتولید یک محصول یاارائه یک برنامه اجرایی.؟

«ندهرمان » نویسنده کتاب" ذهن خلاق " درتعریف خلاقیت چنین می -نویسد : " به نظر من خلاقیت درمعنای کامل خود هم تولید ایده را شامل می شودوهم نشان دادن آن را؛یعنی باعث رخ دادن چیزی  شبیه نتیجه می گردد. به منظور تقویت توانایی خلاقیت می بایدفکریا ایده را به صورتی به کارگرفت که تجربه از یک سو و واکنش خود شخص وسایرین ازسوی دیگر باعث تقویت عملکرد شود.همین که خودتان یا بقیه ی افرادتلاشهای خلاقانه ی خودتان را تحسین کنید، ممکن است خلاق ترشوید. اگردرزمینه ی تکنولوژی به بررسی سیر نوآوری درهزارسال اخیربپردازیم ،درکمال شگفتی درمی یابیم که نوآوری وخلاقیت دریک سرزمین باعث شکوفایی نوآوری و خلاقیت  درفرهنگی دوردست شده است .خلاقیت به ندرت در انزوا رخ می دهد زیرا نیازمند ذهن، افکار واختراعات سایر مردم است." 1

1- تفکر خلاق وحل خلاقانه مسئله . مجله رشد .ش 66

خلاقیت یکی ازویژگی های روانی هرفرد یا شاگرد برخوردار و توانمنداست که به یاری آن می تواند به یک موضوع یا یک مسئله پاسخ های گوناگون وثمربخش بدهد.خلاقیت به شاگردان اختصاص ندارد بلکه معلمان و مدیران وهرفرد درهردسته وگروه می تواند خلاق باشد. فردخلاق نه تنهابه عوامل غیرمنطقی خودارج می نهد بلکه آن رابه عنوان نویدبخش ترین منبع خلاقیت درتفکرخودگرامی می دارد. فرد خلاق هم بدوی ترهم بافرهنگ تر، هم مخرب تروهم سازنده تر، هم دیوانه ترهم عاقل ترازافرادعادی است درواقع افراد خلاق وحدت اضداددارندیعنی درتفکرخود مستقل تر ولی درعین حال از پیشنهادات واطلاعات ارائه شده توسط دیگران با آغوش بازاستقبال می کنند.آنان وفق پذیرترودرعین حال خودرأی ترند ؛شوخ طبع ترودرعین حال عبوس ترنداین وحدت اضدادبه نحوزیبایی دردرون آنها وجوددارد .2

پس محیط خلاق محیطی است که این دوگانگی را ازطریق بیان و تحرک آزادانه ، فقدان ترس ازمخالفت وتضاد، تمایل به گسستن سنت ها،روحیه ای بازی گرا وهمچنین تعهد به کاروهدف درمقیاس عظیم ، تشویق کند.

 

 

2- خلاقیت – دکتر« ئی.پارل تورنس » ترجمه حسن قاسم زاده .ص50

 

 

 

 


خلاقیت یعنی...

 

- به وجودآوردن چیزی جدید ومنحصربه فرد.

-   تولیدایده یامحصولی نوومبتکرانه است که در برهه ای اززمان برای  خالق یابرای شخص دیگر رضایت بخش باشد. حتی اگراین ایده یا محصول را قبلا شخص دیگری کشف کرده باشد ویا آن را نو ومبتکرانه محسوب نکنند، بازخلاقیت وجود دارد.

-پذیرفتن خطر ؛درهرتلاشی خطرعدم موفقیت وجودداردلیکن بایدپذیرش خطرکنیم زیرابزرگترین زیان ،اصلا ً نپذیرفتن خطراست.

- یک فعالیت پویاکه ضمیرخودآگاه یاناخودآگاه رادر برمی -گیرد.

- فرآیند درک مشکلات،مسائل، کمبود اطلاعات وعوامل جاافتاده حدس زدن وفرضیه ساختن درموراین کمبودها،ارزیابی وآزمودن فرضیه هاوحدس ها،اصلاح و ارزیابی مجددآنها وبالاخره ارائه نتایج

-  نگاهی متفاوت به پدیده هایی که سایرمردم نیز آنها را می نگرند، نگاهی غیرمعمول به اشیاء وامور معمول ومتداول وتفکرغیرمتعارف.

-  ارتباط چیزها یاآرایی که قبلا با یکدیگرارتباطی نداشتند.

-  بازی با تخیل وامکانات است که درحین تعامل با عقاید ، افراد ومحیط ، منجربه ارتباطات ونتایج جدید ومعنادار می شود.

- دوباره نگاه کردن ،خط زدن اشتباهات ،میل به دانستن .

 

مسائل ویژه در خلاقیت

 

دکترتیلر، استاد دانشگاه یوتا درژاپن ویکی ازپیشگامان بزرگ آموزش افراد بااستعداد وخلاق ،درپژوهش های خودبه موضوع مهمی پی برد. اودریافت که تمام کودکان دراوان دوره کودکی  (بین 3تا5 سال) تیزهوش وخلاقند وخلاقیت خودرابه صورت های گوناگون بروزمی دهند ؛ برخی درسخنوری ، بعضی درحرکات بدنی ، بعضی درنقاشی یا نویسندگی و....اومتوجه شد که مهم ترین چالش برای یک معلم ، یافتن ذوق واستعدادهای منحصر به فرد کودکان وکمک به آنان برای بروزطبیعی آنهاست. بدین ترتیب وی روش جدیدی رابرای آموزش کودکان فراهم ساخت.اومی گوید اگر کودکان تحت آموزش خاص قرارنگیرند وبه استعدادهای آنان جهت درست داده نشود بعد ازچند سال این نبوغ وتیزهوشی کاهش خواهد یافت. ارزشها وهنجارهای اجتماعی به سرکوب و خاموشی این استعدادها  نیز کمک می کنند چون کودکان درابتدا درک درستی ازارزشها وهنجارهای اجتماعی ندارند وبدون محدودیت های اجتماعی کنش و واکنش انجام می دهندپس محدودیتی برای خلاقیت آنهاوجود ندارداماهمین کودکان پس ازگذشت چندسال ، برای خوددرزندگی اجتماعی،محدودیت هایی رااحساس می کنند  که باوجودآنها نمی تواننددیگرآزادانه خلاقیت خودرابه کار گیرند. این کودک درونی  ماست که دنیای عمیق ترین خلاقیت ها رابه رویمان می گشاید.3

عوامل مؤثر دررشدخلاقیت

اندیشه ی خلاق :درواقع بایدگفت که خلاقیت بدون اندیشه رخ نمی دهد بدین معنا که اندیشه در خلأ پدید نمی آید چون خلاقیت باتعبیروتفسیرهای تازه وسازماندهی تجربه هاسروکاردارد؛ بدین جهت  هرچه تجربه بیشتر باشدغنای اندیشه ونیروی ذاتی برای تحقق وعملکرد خلاقیت افزونترخواهد بود.

انعطاف پذیری:کسی می تواندخلاق باشد که درپاسخ به تحرک ها انعطاف پذیرترباشدزیرایکی ازویژگی های افراد ناکام درحل مسائل ، ناتوانی درتغییرجریان امور است.

ایجادامکانات:کسی که امکانات مطلوب و وسایل لازم وکارسازی را برای بیان اندیشه و پیشرفت خلاقیت فرد خلاق فراهم آورد،  بی شک به تجلی خلاقیت او یاری می دهد.

جو اجتماعی : عامل دیگری که درخلاقیت مؤثراست ، جو اجتماعی است.هرگاه که فردخلاق احساس آزادی کند وازعوامل بازدارنده مصون باشد، دربیان اندیشه ی خودراحت تراست.

-

 

3- آینده خلاقیت وخلاقیت آینده – دکتر جورج لند، دکتربت جارمن- ترجمه حسن قاسم زاده ص89

 

 


موانع ذهنی تفکر خلاق

ازموانع ذهنی تفکرخلاق، انتقاد وبهانه جویی وتمسخروتحقیراست که آثارتخریبی مضاعفی دارنداین تمرکز برکمبودها ونقصان هابه جای  ارج گذاشتن وشناسایی وقدردانی ازنکات مثبت مطرح شده، کاری آسان وساده است .باید وقتی افکار ونظریات جدیدی به ما ارائه می شود واقعا تلاش کنیم تابرخورد مثبتی داشته باشیم.نگرش قضاوت گرایانه می تواند مانع جدیدی برای شرح و بسط  افکار خلاقانه باشد . بیاموزید که به افکار خلاقانه ی خود ارج نهید و خلاقیت دیگران راپشتیبانی کنید.معمولا قضاوت سریع ، تمایل به داوری منفی گرایانه دارد. پس درزمان داوری درباره ی افکار و نظریات، زمان بیشتری صرف کنید تاارزیابی متفکرانه وخلاقانه ای انجام دهید .

معلم چگونه می تواند یک جومطمئن ودلگرم کننده ای درکلاس ایجاد کند؟

     دربیشترکشورهای جهان توجه روزافزون به کشف وپرورش خلاقیت درکودکان موجب شده است که امرمهم خلاقیت جزو نظام های عادی آموزشی درآید، این نظام های آموزشی در بهبود شرایط تحصیلی واجتماعی بسیار موثربوده است .

    ازآنجا که درجامعه امروزی چگونگی استفاده صحیح وجهت دار از استعدادهای نهایی کودکان امری مهم وزمینه سازاست ،محیط های آموزشی وظیفه دارند شرایط لازم برای پرورش وایجاد خلاقیت فکری ورشد توانایی های دانش آموزان را فراهم آورند.

    یک دانش آموزبرای ارتباط بادنیای خارج نیازبه اعتمادبه نفس بالااست .وجود منابع لازم وداشتن اسقلال کافی ،باعث می شود که دانش آموز باقبول خطربتواند برای کسب عقاید ،حل مسائل ، ایجادآثارهنری و... ابتکارعمل رابه دست گیرد .این اسقلال باعث می شود که بادیدی نو،موقعیت هارا درک کند وبه موضوعات اطراف ومردم علاقه نشان دهد .عدم آگاهی معلمان گاه به تدریج وگاه به طورکامل سبب از بین بردن خلاقیت طبیعی کودک می شود ، معلمانی که فقط بربعد حافظه تاکید دارند با یادگیری حافظه ای واطاعت صرف دانش آموز ، علاوه برازبین بردن نیروی خلاق کودک ، به قدرت بیان ،استدلال وابداع اوضربه وارد می کنند ودرنتیجه فرایند های خلاقیت یاازبین رفته ویا بسیارکاهش می یابد .   پرورش خلاقیت نیاز به جوی دلگرم کننده وپذیرای عقاید جدید دارد .درچنین محیطی ، باید احترام وارتباط متقابل درحد تعادل بین شاگرد ومعلم وتاکید برروی علائق وعقاید وجود داشته باشد .معلم بهتر است دانش آموزان را گروه بندی کند زیرا به این وسیله دانش آموزان در گروه های کوچک وبزرگ با یکدیگر کارمی کنند ونقطه نظرهای خود را مورد بحث وبررسی قرار می دهند درنتیجه می توانند دریادگیری بایکدیگر شریک باشند ،رشد کنند وبه صورت فردی یاجمعی بیاموزند .معلم بایدبا دانش آموزان رابطه ی دوستانه داشته باشد زیرا فقط درمحیط گرم ودلنشین است که آزادی ،امنیت وفکرخلاق می تواند شکوفا شود .دانش آموزان برای یادگیری ،نیاز به محیطی مناسب دارند تا بتوانند باآن تعامل داشته  باشند.درطول دوره ابتدایی ،رکودرقت باروکاهش توانایی ها ی خلاقیت ،کاملامحسوس است تشویق وتقویت عقاید ورفتارهای غیرمعمول دانش آموزان وسیله ای برای پرورش افکارخلاق ونو است.حمایت وبرخوردصحیح بادانش آموزان ،دوعامل ضروری برای نیروبخشیدن به انگیزه های مثبت وایجاد محیطی مناسب برای رشد خلاقیت آنان است وپرواضح است که ایجادچنین محیطی برعهده معلمان ومسئولان می باشد .محیط باید آنگونه باشد که دانش آموزان بتوانند خودراباآن تطبیق دهند وعلایق خودرا نشان دهند لذامعلم باید باتشویق ، زمینه ی لازم رابرای توسعه ی توانایی های دانش آموزان مستعد فراهم کند وآنان رادرزمینه تحقیق ،کشف ،حل مسائل ونوآوری راهنمایی کندوهمچنین راه یادگیری فعالیت هایی چون اختراع ، طراحی ، تألیف ،بیان وحتی حدس زدن رابه آنان بیاموزد

ویژگی های یک معلم خلاق

     معلم خود نیز بایدخلاق باشد وازامکانات موجود حداکثربهره برداری را بنماید .آموزش دانش آموزان باید به جای تقویت حافظه درجهت ایجاد تفکری مولد وخلاق باشد. آنگونه که برخی افراد فکرمی کنند،معلم بودن کارآسانی نیست زیرامعلم باانسان درارتباط است نه با شئ .بنابراین اگرمعلم بخواهد ارزش های انسانی رابه دانش آموزان بیاموزد خود بایداین ارزش ها رادارا  باشد  پس برای پرورش دانش آموزخلاق باید ابتدا به فکر پرورش  معلم خلاق بود. معلم باید رفتاری مثبت ،خلاق ومناسب دربرخورد با دانش آموزداشته باشد وبین عقاید واندیشه های جدید ارتباط به وجود آورد.یک معلم خوب می تواند یک روانشناس خوب هم باشد .اوبرای شناخت نیازهای دانش آموزان باید ازتوانایی ها ،علائق ونقاط قوت وضعف یکایک آنان آگاه باشد . پرورش خلاقیت تنها باکاربرد یک روش خاص برای همه کودکان امکان پذیر نیست بلکه باید به روش های گوناگون توجه داشت وبا تسلط برآنها درایجاد خلاقیت دانش آموزان ،کوشش نمود. فرایندیادگیری  به معنای کسب معلومات ازکتاب ها، به رشد توانایی ها وایجاد تفکر خلاق کمک نمی کند . 

      معلم برای خلاق بودن درتدریس ،قبل از هرچیزبایدهدف داشته  باشد .این هدف شامل داشتن تعهد به کار درمحدوده ی فعالیت های خلاقیت است .اوباید به فرصت هایی که دراین زمینه به وجود می آیدبهای بسیاری  بدهد وهمواره الگویی برای دانش آموزان باشد. یک معلم برای آموزش خلاقیت باید ازهرجهت آگاهی داشته باشد وپذیرای احساسات وتجارب دیگران باشد.بایداطلاعات جدیدوارتباط مفاهیم رادریابد ودرجهت پیشبرد سطح علمی وآموزشی خود مرتب کمک وتشویق شود وپیوسته به دنبال حل مسائل برآید. معلم باید بیاموزد که مشاهده گرخوبی باشدوهرمشاهده ای برای اوایجادسؤال کند.وی باید قادر باشد بین حقایق وآنچه خودش مشاهده می کند فرق بگذارد ودرنتیجه دریابد که مشکلات احتیاج به راه حل دارند.معلم باید باآگاهی ، فرایندآموزشی راپیش ببردوبا توجه به مراحل آن،دستاوردهای هرمرحله وابتکارعمل خودرا بسنجد. ضمن اینکه این سنجش می -تواند توسط دیگران هم انجام شود .معلمان باید برتری فکری بعضی ازدانش آموزان رابپذیرند.یک معلم خوب نباید درتدریس موضوع اصلی پی درپی مرتکب اشتباه شود. ودرصورت بروز اشتباه ،آن را صریح ومنطقی بپذیرد.اونباید خود را مسئول دانستن همه ی سؤال ها بداند .دربعضی موارد عدم حضور ذهن برای پاسخ به سؤال امری طبیعی است .داناترین معلمان آنهایی هستند که درموقع لزوم برای گفتن «نمی دانم »آماده اند .بادانش آموز باید صادقانه رفتار کرد زیرا زمانی می رسد که مجبور خواهید شد اقرار کنید «نمی دانم».درعین حال راهنمایی صحیح دانش آموز برای رجوع به افراد مطلع ،دایرة المعارف وکتاب های دیگر ضروری به نظر می رسد . ودر پایان معلم نباید پیشنهاد ها وفکرهای جدید دانش آموزان را مورد انتقاد یا داوری عجولانه قرار دهد تا دانش آموزان بتوانندبه راحتی عقاید ونظریات علمی خودراابرازنمایند .عصبانیت ونگرانی درمقابل پاسخ بی ربط دانش آموزان بی مورداست این کار باعث ازبین رفتن استعداد های نهانی آنان می شود.4

4- برگرفته از سه منبع مذکور

 باتوفیق روز افزون برای همه ی معلمان خلاق

 


 

 

منابع:

 

 تفکرخلاق وحل خلاقانه مسئله.مجله رشد ش66-

 

 

» ترجمه حسن قاسم زاده.   خلاقیت دکتر « ئی پارل تورنس-

انتشارات یگانه.سال 83

 

 

- آینده خلاقیت وخلاقیت آینده.دکترجورج لند،دکتر بت جارمن. ترجمه حسن قاسم زاده .انتشارات سیمرغ.سال 82

 

 

گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 9:38  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  | 

سلام وعرض ارادت صادقانه ی اعضای گروه ادبیات فارسی استان خوزستان بریاران همدل و هم نفسان دور ونزدیک

به لطف و یاری خداوند مهربار توفیقی حاصل شد تااین گروه باطراحی وبلاگ "طراوت اندیشه " امکان ارتباط سریع تر وآسانتر باهمکاران ودوستداران فرهنگ وادب رافراهم نماید

اکنون ضمن اعلام خبرشروع فعالیت این وبلاگ ورود کاربران محترم راخیر مقدم می گوییم وشادکامی همگان را از خداوند توانا طلب می نماییم .

گروه آموزشی ادبیات فارسی استان خوزستان

 

 

 

 

 

چغانه

«فریدون یونسی »

 

نمی شد اسمش را کابوس گذاشت . حالتی بین وحشت و سرخوشی . آمیزه ای دلهره و رویا . همیشه قبل از آنکه آبی به صورتم بزنم ، پرده را کنار می زدم ، اما پنجره را باز نمی کردم . سوز سرما، آن هم در ساعات اولیه ی صبح ، از تحمل من خارج بود. سرما با همه ی وجودش به انتهای کوچه ی بن بست کوبیده می شد. در میان دیوارهای خاموش ، فقط پنجره ی اتاق من کوچه را می دید و سوز سرما را تا مغز استخوان حس می کرد . ترک طولی شیشه ی پنجره ، فضای اتاق را سرد نمی کرد اما همیشه ، وقتی به هنگام سحر ، به کوچه خیره می شدم ، سوز سرما، درست وسط پیشانیم را زیر شلاقش می گرفت. درخت های سرو وسط کوچه ، هراسان از یخبندان پاییزی ، با برگ های سبز سرما زده ، ایستاده بودندبی آنکه مانع شوند که ابتدای کوچه راببینم . از وقتی رفته بوددیگر پنجره راباز نکرده بودم . همیشه وسط چهار چوب پنجره می نشستم وخیره به ابتدای کوچه نگاه می کردم. چرا همیشه فکر می کردم او با سپیده خواهد آمد؟ مگر ساعات دیگر روز و حتی شب ...؟ از وقتی رفته بود، چند بار او را دیده بودم که پیچیده در چادر تا نیمه های کوچه می آمد . هیچ وقت از درخت های سرو عبور نکرد تا به طور کامل او را ببینم . شاید وجودش با شاخه هاوبرگهای سرو یکی می شد . شاید ... قرص صورتش در گرد و غبار تابستانی و مه زمستانی کم رنگ می نمود. با اینحال می دانستم خودش است . وقتی از دور، از لا به لای شاخه های انبوه درخت ها پیدایش می شد، ازحرکت موزون وزیبای او به وجدمی آمدم .حتی زنجیر طلای متناسب با سینه اش همچنان از ما ورای مه ، آنسوی چادر پیدا بود، اما ... وقتی رفت اصلاً زنجیر نداشت . نه اینکه فراموش کرده باشد آن را ببرد یا حتی در خانه جا مانده باشد... آن شب سرخوشانه می خندید . همیشه در مراسم عروسی شاد بود .. در گرمای سکرآور موسیقی تالار، از پا نمی افتاد.مدام می رقصید . اما من زود خسته می شدم و در کنار سایر مهمانان به تماشا می ایستادم ... او می رقصید و وقتی درچرخشی تند مدال زنجیر به زیر چانه اش می خورد، بر می گشت تا خنده ی مرا ببیند ، اما...بیمارستان در بهت همیشگی اش فرو رفته بود . برگ های پاییزی تمامی سطح زمین را پوشانده بود حرکت چند ویلچر با پرستارهایی که بیمار و رنگ پریده می نمودند ، هارمونی تلخی را تداعی می کرد، به یکی از برگها خیره شدم. زیبای زیبا. سرخ و خاطره انگیز با زردی پنهانی که داشت برهمه ی وجودش مسلط  می شد. آهسته در گوشش نجوا می کردم  شاید چیزی بگوید . دست هایش در دست هایم گم می شد. همانطور که من در وجود او ، روح او …و سوالی بی پاسخ : مردی که انتهای تالار ایستاده بود؟ .. او در اوج رقص بی حرکت ماند . مطمئن بودم که به آن مرد... در پنج روز گذشته هر چه آلبوم های عکس و فیلم عروسی را مرور کردم . ردی از او نبود فیلم را روی بهت فرشته فیکس کردم و مسیر نگاه او : کسی نبود ، ولی فرشته دیده بود . خودم هم دیده بودم ... آهسته در گوشش زمزمه کردم : اشتباه نکردی  منم دیدمش ... پلک فرشته لرزید .آشکارا لرزید بی اراده گفتم : پرستار ، پرستار ، اما صدا بی رمق تر از آن بود که به گوش کسی برسد. فرشته را تنها می گذارم و به بیرون می روم. کریدور کاملاً خالی است . تصاویر متعدد قاب گرفته با لبخند، روی همه دیوارها،  به من « هیس » را یاد آور می شوند. بی معنی ترین لبخند . لبخندی که مخاطب خاصی ندارد و حاصلش جز سکوت ، جز... پرستار آنسوی شیشه است . سرم را به شیشه می چسبانم . سرما از لابه لای ترک طولی صورتم را به دو نیم تقسیم می کند. دارد از لابه لای سروها می آید. با همان چادر ، با همان ریتم راه رفتن همیشگی.  زنجیرش را هم دیدم .. سه ماه بعد از رفتنش صدای محزون او آنسوی تلفن ، تنها همدم تنهایی ام بود: دلم می خواد گریه کنم . هر وقت منو می دیدی ادای راه رفتنمودر می آوردی و بعد شب طولانی، غیبت ستاره ها .. تنهایی.... تنهایی.... جمعیت میلیونی که شانه به شانه ات در خیابان راه می روند، به تو سلام می کنند، شوخی می کنند . ولی هیچکدام جای خالی او را پر نمی کنند . پس حضور در شهر ، در میان خیل آدم های خوش برخورد ، منطقی و ... بی معنی است همین پنجره سهم من است . مطمئنم که او می داند چقدر دوستش دارم. واقعاً می داند؟ شاید. از همان روز اول .... آرایشگاهی که انتخاب کرده بود نبش یک کوچه بن بست بود . بعد از عقد به او گفتم:  خانمی هوا ی مارو داشته باش... بعد همیشه این جمله را تکرار می کرد و می گفت : خیلی دلم سوخت ... سوختن .. سوختن .. بهت فرشته در اوج رقص و سرخوشی و بهتی آمیخته با هزاران سوال در چهره ی مردی که انتهای تالار ایستاده بود. چرا فقط فرشته اورا دید؟ چرا همه ی تالار حتی دوربین فیلمبرداری ..... و چرا من ؟ چرا من ؟ شاید ازآنسوی مردمک های فرشته او را دیده ام . ستایش آتش و لبخند. چشم های ویرانگر تا تاری اش و دو دوی مردمک های افسونگرش و یورتمه ی اسبان پیروزمند امیر تیمور در ویرانه های خراسان وچشم ها ... چشم های وحشت زده و شاید ستایش آمیز مردم از قدرت مردی که لنگ می نمود و مورچه ها او را به پیروزی بعد از شکست امیدوار کرده بودند.  رونق بازار مشاطه گران ،تلاش مردم برای آموختن واژه های محبت آمیز وعاشقانه تاتاری. تلو تلوخوردن دختران نو خط ایرانی  روی سفره های پررونق سرداران پیروزدرسال های قحطی زده ، بازار کساد شاهنامه خوانان ... سکوت...سکوت .تنها صدای مداوم چغانه های شست واشاره ی فرشته سکوت راشکسته است ...هنگام خرید چغانه های جدیدش  همراهش بودم ، در بازارسرگیجه آور اصفهان : رحل های ظریف و زمخت از انواع چوب ها ، باسمه ها و ملیله دوزی های نقش بته جقه روی انواع سجاده ها ، سفره ها ، لباس های مردانه و زنانه ، انواع گلدان ها با تصویر های ساده ، مینیاتور و نقش شگفت کاشی ها و معماری چهلستون، پل خواجو ، پل الله وردی خان واژدهای خفته ی شاعری که هرگز شاهنامه را نشنید و مارهای دوش ضحاک را ستایش کرد. فرشته به این تعبیر می خندید ، اشک آلود.

دو جفت چغانه خرید. یک جفت را ازجعبه اش بیرون آورد. کمکش کردم که یکی از چغانه ها را به انگشت شست ببندد ودیگری را به انگشت اشاره ، فقط دست راست ... یکباره صدای چغانه در بازار پیچید . از لابه لای پتک آهنگران ، غوغای بازاریان ، قلم های قلمکار ها ، پرده ها ، باسمه ها و ملیله ها عبور کرد، روی دیوار لغزید ، اوج گرفت وبه زیر طاق ضربی بازار خورد و بازگشت . نگاه بازار روی انگشت های فرشته و شاید خود او متمرکز شده بود. فرشته چغانه هایش را از انگشتان بیرون آورد و  در جعبه گذاشت ،

اشک آلود . خرید دیگر او یک اشک دان بود. نشان حسرت های واپس زده، وسیله ی ابراز عشق و دلتنگی زنانی از یاد رفته . سوگلی  های سال و ماه پیش . سوگلی های برق و باد . من نپرسیدم که اشک دان هم مثل بقیه ی چیزها زنانه و مردانه دارد یا مثل سرخاب ، سفید آب ، چرمینه و.. فقط به زنان بی شوهرو خوشبخت حرمسرای شاهی اختصاص داشته است . .. اگر در غیبت فرشته اشک دانی داشتم ....

 دیشب ، لحظه ای نگاهم از پشت پنجره به آسمان سر خورد. ناهید میان کمان هلال ماه ، درخشان جلوه  می کرد.  انگارداشت به آغوش ماه فرو می رفت . چرا ناهید این گونه تابان است ؟ شاید ازاینکه عاقبت پس از عبور از میان انبوه ستارگان، به ماه ،آهوی گریز پای اثیری اش،رسیده است ،خوشحال است؟ پرنوراست ؟و از اوج آسمان ، حقارت چراغ کم سوی کوچه رایاد آوری می کرد؟ چراغ کوچه شاید قسمتی از بالای سروها را روشن می کرد ، اما سایه سروها تمامی کف کوچه را نیمه تاریک کرده بود . چرا با دیدن ناهید فکر کردم که فرشته را حتماً می بینم ؟ ... او آمد ، در سایه  سار سرد سروها . چادر نداشت . پوشیده در لباس چند رنگ محلی . سربندی گیلکی ، جلیقه کردی . دامان بختیاری ، کفش های آذری و... در سایه روشن سروها ، اول صدای شاد چغانه اش را شنیدم . آوای دل انگیز چغانه با صدای زنگوله ی گوسفندان و بزهاگره خورد. هم آوا ازالبرز ، ارسباران ، کوههای بختیاری و... دشت های خیس ازباران وچشمه های جوشان.چراگاه های وسیع وسرسبزی که مایه ی رشک سرزمین های یخ زده و ریگ زارهای تفتیده ی همسایگان بود.. صدای چغانه فرشته از میان انبوه آوای پرندگان خوش آواز ، به گوش می رسید ، همان گونه که خودش از میان صدها زن رنگین پوش و چغانه به دست متمایز بود. با غرور، بیشه زارکنار چشمه را طی می کرد و هنگامی که تن به آب چشمه می زد، لطافت آب را معنا می کرد. رقص کرشمه ی ماهی باباله هایی زرین ... وزش باد. سرد...خیلی سرد...فرشته هراسان از چشمه بیرون آمد ، برهنه ، آشکارامی لرزید. لباس پوشیدنی شتابان . صدای چکاچاک شمیشرها از آن سوی بیشه زار . غریو پیروزمند سربازان مقدونی ... آنقدر محوفرشته بودم که متوجه حضور سواری نشدم که به کنار چشمه ،کنار فرشته ،رسیده بود. فرشته چابک، براسب نشست و به زره سوار چنگ زد. ازهردو بازوی سوارخون می چکید . چهره ی خونینش میان کلاه خود ترک خورده ، مانع شناختنش نشد. مردی که انتهای تالار ایستاده بود. دور از چشم...شیهه ی درد آلود اسب و تازش نو میدانه ی سوار از لابه لای  شاخه های شکسته  و... آمیزه ای نفسگیر دود ومه . همنوایی گل ها با شروه خوانی ناهید... نومیدی ... سکوت ...گریز از زمین ... نگاه ممتد امیدوار به آسمان شب . ناهید هنوز جلوه می کند . میان کمان هلال ماه ، تابان ،رخشان . حتماً فرشته را خواهم دید. مثل همیشه تا میانه کوچه خواهد آمد، مرا خواهد دید که به انتظار آمدنش ،آن سوی پنجره ی بسته نشسته ام و ترک طولی پنجره آزارم می دهد. حتماً دل نازک و مهربانش به حال من خواهد سوخت و حتماً همان لبخند مبهم را بر لبانش خواهد داشت ، شاید برای تحقیر سرما و شاید... چگونه آن سرباز زخمی خود را به کنار چشمه رسانده بود؟ ... نور ماه و ناهید توأمان بر پنجره تابیده است . تکرار متناوب آرامش شگفت سرباز زخمی کنار چشمه . شجاعت و شکست . شجاعت و پیروزی و....

پنجره را باز می کنم ، هجوم سوز زمهریری سرما. کرخت ، کرخت ، دستهایم بی اختیار به سوی دو لنگه پنجره می رود ، بستن پنجره.غوغای سکوت و تردید، زنجیر طلا و چغا نه های فرشته را بر می دارم . پنجره را باز می کنم ، مصمم.  سرباز زخمی بر می گردد و به من ، به چشمه ی زلال لبخند می زند.. باید به استقبال فرشته بروم ، به ابتدای کوچه. از خانه بیرون می زنم. دیوارهای عبوس سرما زده ، با شگفتی به من خیره شده اند . میان کوچه ایستاده ام . فراموشی سرما. چشم در چشم ناهید، ماندگاری همیشگی اش را آرزو می کنم . تناوب لبخندش از لابه لای سروها ، نشاط و نوری دل انگیز است ، گرم. چغانه ها را به هم می زنم . وحشت دیوارهای عبوس ، شيهه ي اسبی که زخمی می نمودوصدای گام های عاشقانه ی فرشته  ، آشناترین صدا . به سویش می دوم . دستهایم به دور گردنش حلقه می شود تا زنجیر طلایی اش را به او بر گردانم . چغانه ها در دستهای او صدایی دیگر دارد . همگام از  لابه لای سروها . همصدا با موسیقی دل انگیز چغانه ها . . بازو به بازوی او وارد اتاق می شوم . سرمای مضحک همچنان از پنجره ، حضورش را یاد آور       می شود. من می خندم، بلند، فرشته بلندتر . هر دو کنار پنجره به ناهید و ماه خیره می شویم. ستاره باران فلک. پروین  نیز به میهمانی ما آمده است. ستاره های اشک شوق، چهر ه ی هر دو ی ما را پوشانده است . سوار فاتحانه بر اسب خود هی می زند و در لا به لای سروها از نظر ناپدید می شود .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:49  توسط گروه ادبيات فارسي متوسطه استان  |